تبليغاتX
نجوای درون

پاسخي بر (دكتر شريعتي شما متهميد)

منتشر منتشر شده  در الف از محمد حسين اعتزازيان

آقاي دكتر شريعتي  شما مظلوميد

برادر عزيزم جناب آقاي محمد حسين اعتزازيان

سلام عليكم

اينجانب قصد پاسخگويي به ايراداتي كه بيش از سي سال پيش، از طرف مقرضان تفكرات دكتر شريعتي بيان گرديده است را ندارم و فقط در دفاع از شخصي كه هر چند خود در اين دادگاه حضور ندارد ولي صدايش و آثارش رسا و گويا، خود مدافع تفكراتش مي باشد بيانگر حقايق آشكار اين افكار مي باشم.

البته اينجانب مثل شما نمي انديشم و مخالفان دكتر را قرتي يا مرتجع و ديروزي نمي دانم هر چند اگر آثار او را نخوانده باشند. به شرط آنكه منصفانه و عادلانه نقد نمايند نه از روي بغض و كينه و حسادت  و گويا مطالب شما بيانگر آن است كه يكي از همان مطالب ضد و نقيض و ناقص بر اثر دكتر شريعتي را كپي و آورده ايد كه مبنايش جز بغض و بد بيني نيست . برادر عزيزم اگر مدافعان شريعتي بدون خواندن آثار ايشان اداي روشنفكري و امروزيگري را در مي آورند، انتظار است كه شما بعنوان منتقد منصفانه آثار را مطالعه نمائيد و اگر ايرادي باشد كه در هر اثر انساني كه تحقيق مي كند ، مي گويد و مي نويسد هست الا قرآن و آنچرا كه بعنوان حديث كه بايد آن هم به قرآن عرضه شود و تائيد گردد . شما به گفته خودتان با آنهمه بدبيني ،فقط پدر ، مادر، ما متهميم را ديده ايد و خوانده ايد كه آنهم  به نظر مي آيد كه نخوانده باشيد،  

متاسفانه شما نيز مانند تمامي كسانيكه قضاوتي از روي بغض و نفرت نسبت به چيزي يا كسي را كه نمي پسندند ، ميكنند ، نموده ايد  گزبينشي نا بجا براي تحريف يك برداشت صحيح از يك فكر را مد نظر قرار داده ايد كه اين شيوه ي بسياري از منتقدان دكتر شريعتي بوده است كه در ساليان حيات اين مرد بزرگ بعنوان نقد استفاده ميكردند پس يكبار ديگر به  مطلب گزينشي خود  از سارتر توجه فرمائيد : و بعد ادامه  و تفاوت دو برداشت  را ببينيد .

... وی می گوید: هیچ ضابطه ی عینی مطلقی برای خیر و شر که پایه های اخلاقند وجود ندارد. جز حسن نیت.بدین معنی که فرد هرچه را بخواهد می تواند انتخاب کند اما در لحظه ی یک انتخاب اگر احساسش این باشد که دوست داشته باشد همه چنین انتخابی کنند خیر است و اگر احساس کند که می خواهد تنها او باشد که چنین کاری می کند و هرگز نپسندد که دیگری هم از او تقلید نماید یک شر!»

فرض می کنیم گفته ی شریعتی - در واقع سارتر- درباره ی معیار خیر و شر صحیح باشد.در این صورت قوم لوط که به تعبیر قرآن مرتکب عمل زشت لواط می شدند کار خلافی انجام نمی دادند. زیرا همگی از این عمل زشت راضی و خشنود بودند و کسی هم اعتراضی نسبت به آن نداشت.همین اشتباه را همجنس گرایان غربی می کردند تا این که این اشتباهشان شیطان پرستی را ساخت و اکنون آن اصل سارتر را هم قبول ندارند!
و اما ادامه مطلب

(مثالا قصابي كه گوشت بز را به جاي بره به مشتري مي دهد هرگز دوست ندارد ديگري هم چنان كند ،(چيزي را كه به خود نمي پسندي به ديگران هم مپسند از نگارنده) اما وقتي از نرخ مجاز شهرداري كيلويي يك ريال ارزانتر مي فروشد و گوشت خوب هم مي دهد و به حد اقل منفعت بسنده مي كند دوست دارد همه قصابها چنين كنند و در اين حال گويي وي با اين انتخاب يك قاعده  كلي را وضع مي كند كه همه بايد از آن تبعيت كنند ، اين است كه هر فرد با هر انتخابي كه ميكند گويي براي تمامي بشريت يك قانون وضع مي نمايد و از اينجا آنچه در اگزيستانسياليسم دلهره نام دارد پديد مي آيد چه يك فرد در هر عملي كه مي كند مي تواند بي قيد باشد( به گفته شما قوم لوط اما) اما كسي كه رهبري يك گروه را دارد و عمل او سرمشق افراد گروه مي شود ، در هر گامي دلهره آن را دارد كه بهترين را انتخاب نمايد و چون با اين تعبير هر فردي در هر انتخاب خيري براي همه بشريت الگويي انتخاب ميكند كه همه بايد بدان عمل كنند ، پس هر فردي در هر عملي مسئوليت تمامي بشريت را در خود احساس مي كند و اين است كه هر فردي گويي رهبر و مقتداي همه است و مسئوليت رهبري و مقتدايي همه را دارد ، و در اينجا مصداق كلام علي عليه السلام را مي آورد كه ( كلكم راع و كلكم مسئول عن رعيته .)

حال منصفانه قضوات كن آيا برداشت دكتر شريعتي از اين مورد هيچ شباهتي با برداشت اشتباه كينه توزانه شما با قوم لوط دارد ؟ آيا اين عمل قبيح حتي در كشور هاي غربي كه اقليتي (به گفته دكتر كه مي تواند بي قيد باشند) عملي خير و راهگشا شناخته شده است و اصلا اين برداشت با آوردن كلام حضرت امير كاملا متضاد نيست ؟ حال به جمله ايي از مقدمه يك اثر فاخر در رابطه با اهلبيت، منتهي الامال محدث قمي توجه كنيد ( اي فضيل هر كه ما را ياد كند يا ما را نزد او ياد كنند و از ديده او مثل پر مگسي آب بيرون آيد خدا گناهان او را بيامرزد اگر چه بيشتر از كف دريا باشد. ؟؟ ؟؟ حال اگر شخصي تمام عمر را به گناه بپردازد (كه اينجا نوع گناه را هم مشخص نكرده است) مي تواند به اندازه كف دريا گردد ؟ آيا به نظر جناب عالي سارتر مجوز گناه قوم لوط را صادر و دكتر تائيد نموده است يا جعال اين حديث كه وقتي به قرآن عرضه مي شود به شدت در تضاد است (كل نفس بما كسبت رهينه) لطفا اين كتاب را حد اقل مقدمه آن  را مطالعه نماييد .

اما شفاعت كه فرموده بوديد شريعتي اين گونه عقايد مسلم شيعه مثل شفاعت را زير سوال مي برد به مفهوم شفاعت از نگاه شريعتي در كتاب گرانقدر و شاهكار فاطمه فاطمه است از مجموعه زن ص 143و144   توجه نمائيد( البته در تشيع علوي و صفوي نيز بحث شفاعت را مطرح نموده اند )در صفحه 143 با بيان گفتگوي  پيامبر اسلام (ص) با حضرت صديقه طاهره ( چقدر زيبا است) (فاطمه كار كن ، كه فردا من هيچ كاري براي تو نمي توانم كرد ، مي بينيد چه فاصله ايي است ميان اين اسلام با اسلامي كه مي گويد يك قطره اشك بر حسين آتش دوزخ را خاموش مي كند گناهان را اگر از كف درياها و ريگ بيابانها و ستارگان آسمانها بيشتر باشد مي آمرزد و دوستي علي ذات گناهان فرد را در آخرت تبديل به ثواب مي كند (در جايي كه)فاطمه بايد خودش فاطمه شود دختر محمد بودن آنجا به كارش نمي آيد اينجا مي تواند به كارش آيد و آنهم براي فاطمه شدن و اگر نشد باخته است و شفاعت يعني اين ، نه تقلب در امتحان ، پارتي بازي و قوم و خويش پائي و باند بازي در محاسبه حق و عدل خدا و دست بردن در نامه اعمال و وارد كردن اطرافيان از ديوار يا از در هاي مخفي به بهشت . من نه تنها شفاعت پيامبر را قبول دارم بلكه شفاعت امام را و معصوم را نيز ، و حتي شفاعت صالحان و مجاهدان بزرگ را و ..... چه مي گويم؟ حتي معتقدم كه زيارت خاك تربت حسين نيز گنهكار را مي بخشد و اين بدانگونه است كه در روح و انديشه انساني كه به اين نمونه هاي بزرگ انسانيت و ايمان مي انديشد اثري تغيير دهنده و انقلابي مي گذارد ، انسان را دگرگون مي كند ضعف ها و ترسها و پليدگرا يها و بت پرستي ها و شخصيت پرستي ها و بردگي زر و زور را در او ميكشد و ... )

حال كدام نگاه به شفاعت مترقي تر قراني تر و اهلبيتي تر است ، برادر عزيزم اول ذهنيت بد را نسبت به يك گوينده از خود دور كن و با انصاف و دور از خصومت هاي افراطي مخالفان يك فكر، همچنان كه قرآن مي فرمايد ( و يستمعون القول و يتبعون هي احسن ) بخوان و بشنو و بهترين را بر گزين كه امر الهي است و امروز بحمدالله مجموعه آثار دكتر علي شريعتي و سخنرانيهاي ايشان در دسترس بوده است و مي توان به دور از حب و بغض هاي شخصي از يك نگاه مترقي به اسلام يعني اسلام علوي و محمدي درس گرفت لذت برد و افتخار كرد كه پيرو اسلامي هستيم كه انسان را از بودنش به صراط  خدايي شدن راهنمايي مي كند اسلامي كه حضرت زهرا مي سازد و حسين تربيت مي كند .

باشد كه بعنوان پيرو مكتبي مترقي ، اخلاقي و بعنوان يك انسان حتي نسبت به دشمن نيز رعايت اخلاق و انصاف را بنمائيم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 21:42  توسط مسافری غریب  | 

به نام خداوند بخشنده و مهربان

سال 58 اول انقلاب در دوران تحصيل دوره راهنمايي، در مدرسه نمايشنامه ايي را به روي صحنه برديم كه حكايت از ظلم و ستم طاغوت و بيرحمي هاي ساواك حكايت مي كرد كه در آن زمان براي مردم روستايي كه  طعم تلخ ظلم و ستم را با تمام وجود چشيده بودند هر چند شايد هنوز چهره ي مخوف ساواك را نديده بودند غم انگيز و درد ناك بود، به همين دليل ميان پرده هايي طنز نيز در نظر گرفته شده بود كه لبخند شيريني را بر لبهاي تماشاگران مي نشاند .

امروز نيز گويا همان نمايش نامه ها در صحنه ايي به وسعت جهان در حال نمايش است كه هر انساني را محزون و گريان و گاه به فرياد وا ميدارد ، كشتن كودكي در پناه پدر ، ويران كردن مدرسه ايي بر سر شاگردان ، بمباران بي رحمانه انسانيت انسان به دست آناني كه ادعاي زعامت جهان را دارند و هر چه هست را حق خود مي پندارند و انسانيت را برده ي خويش، كه اين درد ناك ترين پرده ي اين نمايش خشن و بيرحمانه ي زمان ماست .

پرده دوم هوشياري انسانهاي آگاهي است كه بر عليه اين ستم، طغيان مي كنند و بر مي آشوبند و با تمام ايمان در برابر تمامي دنياي جهان خواران به عصيان بر مي خيزند تا زمين را از فراعنه و نمروديان پاك و نويد بخش جهاني سراسر عشق و ايمان، تهي از هر ظلم و ستم و از هر آنكس كه دعوي خدايي بر تمامي مخلوقات خداوند عالميان را دارد گردد،

و اينجا ايران است كشوري به وسعت جهان، كوهي استوار و سر به فلك كشيده، فريادش لا اله الا الله،  كه چنين به فلاح رسيده است كه در 22 بهمن نمايشي عظيم را در صحنه ايي   به گستره تمامي ايران در حمايت از مظلومان و قيام ستمديدگان به اجرا در آورد كه شيطان با تك چشم چپش مات و متحير، كه گويا پايان استيلاي بر جهان فرا رسيده است، خشمگين دست به نمايشي مضحك و خند ه آور مي زند و با عروسك هاي خيمه شب بازي خويش مي كوشد تا اين همه عظمت را تحت اشعاع مسخره گي هاي خود سازد كه براي ما همان ميان پرده هايي است كه مي تواند در ميان اين همه شكوه خنده ايي بر لبانمان بنشاند و اين تمام هنر شياطين است ،

و اما عروسكان دست و پا بسته بر بند ها، شما رقصان دستان ديگريد كه خود نه مي بينيد و نه مي شنويد و نه قدرت تعقل و تفكر داريد كه مصداق آيه قرانيد كه مي فرمايد :

ختم الله علي قلوبهم و علي سمعهم و علي ابصارهم غشاوه ولهم عذاب عظيم.

ايمانتان دروغين و فريب و دوستي تان به كار نيايد كه بي اراده اييد و ضعيف، هر چند  ما را گاه گاه مي خندانيد و زنگ تفريحي مي شود تا بر توان دستان ضعيف بي هنر رقصندگانتان به شعف در آييم ، بر خيزيم و با مشتان گره كرده بر عظمت خويش بباليم و اما صحنه نبرد را جاي بازي كودكانه نيست كه ما كودكانمان ميدان دار نبردي خونينند.

و باز اين اعجاز قران است كه مي فرمايد.

ليطفعو نورالله بافواههم ولله متم نوره ولو كره المشركون     و لو كره الكافرون        

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 21:11  توسط مسافری غریب  | 

بسمه تعالي

امروز روز میلاد مولود کعبه حضرت علی ابن ابیطالب امیرالمومنین خدای

 ایمان به خدا خدای شمشیر در حمایت از دین ُ خدای صبر و سکوت ُ

خدای تقوا و عدالت خدای خطبه و خطابت و منتهای بندگی در برابر حق

 این میلاد فرخنده را به تمامی شیعیانش تبریک می گویم و اینک

شاهکار فرمان حکومتی علی (ع) به مالک اشتر را بعنوان هدیه این روز

تقدیم می کنم.

عهد نامه حضرت اميرالمومنين به مالك اشتر

اين فرماني است از بنده خدا ، علي امير مومنان به مالك اشتر پسر

حارث ، در عهدي كه با او مي گذارد ف هنگامي كه وي را به حكومت

مصر مي گمارد تا خراج آن را فراهم آرد و پيكار كردن با دشمنان و

سامان دادن كار مردم مصر و آباد كردن شهر هاي آن .

او را فرمان مي دهد به ترس از خدا و مقدم داشتن طاعت خدا بر ديگر

كارها ، و پيروي آنچه در كتاب خود فرمود ، از واجب و سنتها كه كسي

جز با پيروي آن راه نيك بختي را نپيمود و جز با نشناختن و ضايع ساختن

آن بدبخت نبود و اينكه خداي سبحان را ياري كند به دل و دست و زبان ،

 چه او ( جل اسمه ) ياري هر كه او را يار باشد پذيرفته است و

ارجمندي آن كس كه – دين – او را ارجمند سازد ، به عهده گرفته.

او را مي فرمايد تا نفس خود را از پيروي آرزوها باز دارد و هنگام سر

كشيها به فرمانش آرد كه " همانا نفس به بدي وا مي دارد ، جز كه خدا

 رحمت آرد " .

و مالك بدان كه من تو را به شهر هايي مي فرستم كه دستخوش

دگرگونيها گرديده ، گاه داد و گاهي ستم ديده ، و مردم در كارها ي تو

چنان مي نگرند كه تو در كارهاي واليان پيش از خود مي نگري ، و در

باره توآن ميگويند كه در باره آنان مي گويي ، و نيكو كاران را به نام نيكي

توان شناخت كه خدا از ايشان بر زبانها ي بند گانش جاري ساخت ،

پس نيكو ترين اندوخته خود را كردار نيك بدان و هواي خويش را در اختيار

گير ، و بر نفس خود بخيل باش و زمام آن را در آنچه برايت روا نيست رها

 مگردان ، كه بخل ورزيدن بر نفس، داد آن را دادن است در آنچه دوست

 دارد ، يا ناخوش مي انگارد و مهرباني بر رعيت را بر دل خود پوششي

گردان و دوستي ورزيدن با آنان را و مهرباني كردن با همگان ، و مباش

همچون جانوري شكاري كه خوردنشان را غنيمت شماري چه رعيت دو

دسته اند : دسته ايي برادر ديني تو اند ، و دسته ديگر در آفرينش با تو

همانند، گناهي از ايشان سر مي زند يا علتهايي بر آنان عارض مي

شود ، يا خواسته و نا خواسته خطايي بر دستشان ميرود ، به خطاشان

 منگر ، و از گناهشان در گذر ، چنانكه دوست داري خدا بر تو ببخشايد و

 گناهت را عفو فرمايد ، چه تو بر تر آناني ، و آن كه بر تو ولايت دارد از تو

بر تر است ، و خدا از آن كه تو را ولايت داد بالاتر ، و او ساختن كارشان

را از تو خواست و آنان را وسيلت آزمايش تو ساخت ، و خود را آماده

جنگ با خدا مكن كه كيفر او را نتواني بر تافت و در بخشش و آمرزش از

او بي نياز نخواهي يافت و بر بخشش پشيمان مشو و بر كيفر شادي

مكن ، و به خشمي كه تواني خود را از آن برهاني مشتاب ، و مگو مرا

گمارده اند و من مي فرمايم ، و اطاعت امر را مي پايم ، چه اين كار دل

را سياه كند  و دين را پژمرده و تباه و موجب زوال نعمت است و نزديكي

بلا و آفت، و اگر قدرتي كه از آن بر خورداري ، نخوتي در تو پديد آرد و خود

 را بزرگ بشماري ، بزرگي حكومت پروردگار را كه بر تر از تو است بنگر،

كه چيست ، و قدرتي را كه بر تو دارد و تو را بر خود آن قدرت نيست، كه

چنين نگريستن سركشي تو را مي خواباند و تيزي تو را فرو مي نشاند و

خرد رفته ات را به جاي باز ميگرداند .

بپرهيز كه در بزرگي فروختن ، خدا را همنبرد خواني و در كبريا و عظمت

خود را همانند او داني كه خدا هر سر كشي را خوار مي سازد و هر

خود بيني را بي مقدار.

داد خدا و مردم و خويشاوندان نزديكت را از خود بده و آن كس را كه از

رعيت خويش دوست مي داري ، كه اگر داد آنان را ندهي ستمكاري، و

آن كه بر بندگان خدا ستم كند خدا به جاي بندگانش دشمن او بود ، و

آن را كه خدا دشمن گيرد ، دليل وي را نپذيرد و او با خدا سر جنگ دارد

، تا آنگاه كه باز گردد و توبه آرد و هيچ چيز چون بنياد ستم نهادن، نعمت

خدا را دگرگون ندارد ، و كيفر او را نزديك نيارد ، كه خدا شنواي دعاي

ستمديدگان  است و در كمين ستمكاران.

و بايد از كارها آن را بيشتر دوست بداري كه نه از حق بگذرد ، و نه فرو

ماند، و عدالت را فرا گير تر بود و رعيت را دلپذير تر، كه ناخشنودي

همگان خشنودي نزديكان را بي اثر گرداند، و خشم نزديكان خشنودي

همگان را زياني نرساند، و به هنگام فراخي زندگاني ، سنگيني بار

نزديكان بر والي از همه افراد رعيت بيشتر است، و در روز گرفتاري ياري

آنان از همه كمتر، و انصاف را از همه ناخوشتر دارند ، و چون در خواست

 كنند فزونتر از ديگران ستهند و به هنگام عطا سپاس از همه كمتر

گزارند ، و چون به آنان ندهند دير تر از همه عذر پذيرند و در سختي

روزگار شكيبايي را از همه كمتر پيشه گيرند ، و همانا آنان كه دين را

پشتيبانند ، و موجب انبوهي مسلمانان، و آماده پيكار با دشمنان ،

عامه مردمانند ، پس بايد گرايش تو به آنان بود و ميلت به سوي ايشان.

و از رعيت آن را از خود دور تر دار و با او دشمن باش كه عيب مردم را

بيشتر جويد ، كه همه مردم را عيبهاست و والي از هر كس سزاوار تر

به پوشيدن آنهاست، پس مبادا آنچه را بر تو نهان است آشكار گرداني و

بايد، آن را كه برايت پيداست بپوشاني، و داوري در آنچه از تو نهان است

 با خداي جهان است، پس چندان كه تواني زشتي را بپوشان تا آن را

كه دوست داري بر رعيت پوشيده ماند، خدا بر تو بپوشاند.

گره هر كينه را " كه از مردم داري" بگشاي و رشته هر دشمني را پاره

نماي، خود را از آنچه برايت آشكار نيست نا آگاه گير و شتابان گفته

سخن چين را مپذير ، كه سخن چين نرد خيانت بازد هر چند خود را

همانند خير خواهان سازد.

و بخيل را در راي زني خود در مياور كه تو را از نيكو كاري باز گرداند، و از

درويشي مي ترساند ،و نه ترسو را تا در كارها سستت نمايد ، و نه

آزمند را تا حرص ستم را برايت بيارايد، كه بخل و ترس و آز سرشتهايي

جدا جدا ست كه فراهم آورنده آنها بد گماني به خدا ست، بد ترين

وزيران تو كسي است كه پيش از تو وزير بد كاران بوده و آن كه در

گناهان آنان شركت نموده ، پس مباد چنين كسان محرم تو باشند كه

آنان ياوران گنهكارانند ، و ستمكاران را كمك كار ، و تو جانشيني بهتر از

ايشان خواهي يافت كه در راي و گذاردن كار چون آنان بود ، و گناهان و

كردار بد آنان را بر عهده ندارد ، آن كه ستمكاري را در ستم يار نبوده و

گناهكاري در گناهش مدد كار، بار اينان بر تو سبكتر است، و ياري

ايشان بهتر و مهرباني شان بيشتر و دوستي شان با جز تو كمتر ، پس

 اينان را خاص خلوت خود گير و در مجلسهايت بپذير ، و آن كس را بر را

بر ديگران بگزين كه سخن تلخ حق را به تو بيشتر گويد ، و در آنچه كني

يا گويي - و خدا آن را از دوستانش نا پسند دارد- كمتر ياريت كند، و به

پارسايان و راستگويان بپيوند ، و آنان را چنان بپرور كه تو را فراوان

نستايند و با ستودن بيهوده از كاري كه نكرده ايي خاطرت را شاد نمايند

، كه ستودن فراوان خود پسندي آرد و به سركشي وا دارد.

و مبادا نكو كو كار و بد كردار در ديده ات برابر آيد ، كه آن رغبت نكوكار را

در نيكي كم كند و بد كردار را به بدي وادار نمايد و در باره هر يك از آنان

آن را عهده دار باش كه او بر عهده خود گرفت، و بدان كه هيچ چيز گمان

والي را به رعيت نيك نيارد ، چون نيكي كه در حق آنان كند و بارشان را

سبك دارد و ناخوش نشمردن از ايشان آنچه را كه حقي در آن ندارد بر

آنان ، پس رفتار تو چنان بايد ، كه خوش گماني رعيت برايت فراهم آيد ،

كه اين رنج دراز را از تو مي زدايد ، و به خوش گماني تو آن كس سزاوار

تر كه از تو بدو نيكي رسيده و بد گمانيت بدان بيشتر بايد كه از تو بدي

ديده.

و آئين پسنديده ايي را بر هم مريز كه بزرگان اين امت بدان عمل نموذه

اند ، و مردم بدان وسيلت به هم پيوسته اند ، و رعيت با يكديگر سازش

كرده اند ، و آئيني را منه كه چيزي از سنتهاي گذشته را زيان رساند ، تا

 پاداش از آن نهنده سنت باشد و گناه شكستن آن بر تو ماند.

و با دانشمندان فراوان گفتگو كن و با حكيمان فراوان سخن در ميان نه ،

 در آنچه كار شهرهايت را استوار دارد و نظمي را كه مردم پيش از تو بر

آن بوده اند بر قرار.

و بدان كه رعيت را صنفهاست كه كار برخي جز به برخي ديگر راست

نيايد ، و به برخي از برخي ديگر بي نيازي نشايد. از آنان سپاهيان

خدايند و دبيران كه در نوشتن نامه هاي عمومي و يا محرمانه انجام

وظيفه نمايند ، و از آنها داورانند كه كار به عدالت دارند و عاملانند كه كار

خود به انصاف و مدارا رانند، و از آنان اهل جزيه و خراج اند، از ذميان و

مسلمانان و بازرگانانند و صنعتگران و طبقه فرودين از حاجتمندان و

درويشان ، و خدا نصيب هر دسته را معين داشته و ميزان واجب آن را

در كتاب خود يا سنت پيامبرش (ص) نگاشته، كه پيماني از جانب

خداست و نگهداري شده نزد ماست.

پس سپاهيان به فرمان خدا – رعيت را دژهاي استوارند، و واليان را

زينت و وقار، دين به آنان ارجمند است، و راه ها بي گزند ، و كار رعيت

جز به سپاهيان قرار نگيرد، و كار سپاهيان جز با خراجي كه خدا براي

آنان معين فرموده درستي نپذيرد تا بدان در جهاد با دشمن خود نيرومند

شوند و كار خود را بدان سامان دهند ، - و آنان را  از خراج آن اندازه بايد

– كه نيازمنديشان را كفايت نمايد، و اين دو دسته – رعيت و سپاهيان –

 بر پاي نماند جز با سومين دسته از مردمان كه قاضيانند و عاملان و

نويسندگان ديوان، كه كار عقدهه را استوار مي كنند و آنچه سود

مسلمانان است فراهم مي آورند، و در كارهاي خصوصي و عمومي

مورد اعتمادند.

ادامه دارد

 

 ترجمه از استاد دکتر شهیدی رحمت الله علیه 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 7:13  توسط مسافری غریب  | 

بسمه تعالي

امروز سالروز شهادت معلم بزرگ، دكتر علي شريعتي است،

آنكه آموختن برايش زندگي و جهل براي خود و جامعه اش ، بد

تر از مرگ،  اسطوره بيان ، سلطان قلم، دانشجويي سخت

كوش، دانشمندي بي بديل، زائيده رنج، پرورش يافته درد، در

كوير، كوه صبر و متانت، فرياد گري آرام،  رودي پر توان عازم بر

كوير ، كوير تشنه علم و آگاهي، حقيقت جويي خستگي ناپذير،

و جستجو گري در مسير شدن، از بودن، كه بودن را كمال نمي

دانست، كلامش حلاوت جانهاي خسته، قلمش نقش آفرين

حقيقت ، نگاهش تيز بين و آينده نگر، با تفكري پويا، جنگجويي

بي همتا در ميدان انحطاط و انجماد فكر، عاشق آگاهي،  چون

سربازي با سلاح خودكار، با فشنگ كلام، از خشاب آگاهي،

هدف، سينه جهل و تباهي، استوار چون كوه، و صبور چون

ساحل، بي انتها چون دريا، سفر كرده ايي هميشه حاضر، جان

نثاري زنده، شيفته پويايي و حركت، دشمن ماندگاري و سكون،

تلاشش انديشيدن و شغلش روشنگري، آشناگر روشنايي،

روايتگر داستان درد و غربت، درد عشق ، درد مظلوميت تمامي

تاريخ، فرياد فرو مرده حقيقت ،  تنهايي بريده از همه حتي خود، و

 پيوسته به

او، به بينهايت، به خلوص، به يكتائي، پيام آور بيداري قبل از

سپيده، دعوت گر بر قيام بر قامت شكسته شب، مشوق حركت

بر عليه ظلم و تباهي، كه انتظار خورشيد را در اعتراض بر شب

مي دانست، چون قمري بر پهناي آسمان، هم آواز خورشيد،

واسط بر زمين، تا در شبهاي ظلماني جرعه ايي از روشنائي را

در كام ظلمت فرو ريزد،  با كلامي بر آمده از دل و دلنشين دلهاي

زنده، آنگونه كه از زبان زمان سخن مي گويد، چون رودي جاري

شده از سينه صخره هاي سخت، بر دشت زمان، شفاف چون

آينه، طبيبي متبحر در درمان درد لا علاج جهل با داروي آگاهي و

شناخت، چشمه ايي زلال جاري شده از زمزم، كه تشنگان

حقيقت را سيراب ميكند، كه تباهي را مي زدايد، و اينك، دارويي

 براي درد و شربتي براي تلخيها .  

در همه جامعه هائي كه علم در آنجا مطرح است بر خلاف جامعه هاي

ما كه مسئله علم مطرح نيست فقط ديكته مطرح است، تضاد و اختلاف

 وجود دارد، اما در افكار و عقايد بر خلاف جامعه هاي منحط سنتي يا

عقب مانده، كه تضاد وجود دارد اما نه در افكار بلكه در اشخاص ، در

جامعه هاي عقب مانده اشخاص با هم اختلاف دارند اين از قيافه آن

بدش مي آيد آن با اين لج است اين با آن كينه دارد او جزء آن دسته

است اين جزء آن باند است اينها با هم دعوا دارند توطئه مي كنند

دشنام مي دهند حمله مي كنند تهمت مي زنند اين جور مسائل مطرح

است ، اما مسائل فكري مطرح نيست : فلان آقا كه هميشه طرف فلان

 عده كوبيده مي شده بعد كه با آنها آشنا و رفيق مي شود روبوسي

مي كنند و دست و روي يكديگر را مي بوسند و بعد از لحاظ فكري هم با

هم يكي مي شوند و يا يكنفر از لحاظ فكري با چند نفر يا يك نفر ديگر

اختلاف دارد ولي چون با هم رفت و آمد دارند و رفيقند اختلاف فكريشان

بكلي مطرح نيست ملاك اشخاص است نه آراء اما در جامعه هائي كه

فكر مطرح است و فكر مبنا است خويشاونديها و دشمني ها ، دوري ها

و نزديكي ها بر اساس ايمان و عقيده است بر اساس علم است و بر

اساس اعتقاد است – چه در محيط دانشگاهي – در آنجا تضاد هست 

تضاد فكري تضاد علمي چنانكه در جامعه خودمان ، در قرن اول و دوم و

سوم و چهارم و پنجم كه قرن تمدن اسلامي و شكوفائي انديشه و نبوغ

و علم در محيطهاي اسلامي و محضر هاي اسلامي است ، مي بينيم

كه اشخاص هر كدام مكتب خاص و نظر خاصي دارند و با هم جنگ هم

دارند ، دعوا دارند اما جنگ فكري و دعواي اعتقادي ، با هم دوست هم

هستند و به هم ارادت هم مي ورزند و حرمت يكديگر را هم قائلند ، ولي

 از لحاظ فكري با همديگر اختلاف دارند و اختلاف خودشان را هم در

محضر هاي علمي جلوي دانشجويان ، جلو دانش پژوهان ، در محضر

هاي درسي و تحقيقي اعلام مي كنند و هيچ وقت بخاطر مصلحت يا به

 خاطر رفاقت يا به خاطر جانبداري از اين و آن ، از لحاظ علمي يا در

مسائل اعتقادي ، چيزي را فرو گذار يا كتمان نمي كنند در همان قرون

اول و دوم و سوم مي بينيم مثلا در فقه ، مكتب بصره با مكتب كوفه

اختلاف دارد و مكتب بصره و كوفه با مكتب اندلس اختلاف دارند و هر

سه با مكتب طوس ، ري و نيشابور اختلاف دارند ، اين اختلاف ها گاه

بقدري زياد است كه امروز براي ما خيلي عجيب است كه دو عالم

اينقدر از لحاظ شناخت اسلام با هم اختلاف داشته باشند . اين اسلام

را يك طور مي فهمد و آن ديگري اسلام را طور ديگر و متضاد با آن مي

فهمد و هر دو عالم بزرگ اسلامي هستند و هر دو هم به يكديگر احترام

مي گذارند و هر دو هم دائما عليه مكتب فكري همديگر تحقيق و انتقاد

و اعتراض مي كنند اين علامت حيات و زندگي و حركت فكر در يك

جامعه است . در اروپا كه بساط علم گرم است و خود دانشمندان

هستند كه نظر و تئوري مي دهند ، بعنوان شاگرد وارد درس مثلا آقاي

گرويچ كه مي شديم مي ديديم تمام اين دو ساعت را در رد آقاي لوي

استروس مي گذراند و او را به به شدت مي كوبد و بعد وارد كلاس او كه

 مي شديم (لوي استروس) مي ديديم كه تمام ساعاتش را عليه

نظريات گورويچ اختصاص مي دهد و با شدت او را مي كوبد و بعد از خود

گورويچ راجع به لوي استروس مي پرسيديم و از لوي در باره گورويچ مي

پرسيديم هر كدامشان اعتراف داشتند كه ديگري داراي شخصيت بزرگ

علمي و فكري است و ديگري جامعه شناس بزرگي است اما من از الف

 تا ي با او مخالفم ،  بر خلاف در جامعه هاي عقب مانده و منحط گاه

مي بينيم كه يك نفر تمام زندگيش را در راه يك فكر و يك عقيده داده

است و بسياري از عقايد ي را هم كه اعلام مي كند عقايدي است كه

فلان گروه يا فلان فرد با آنها موافق است، اما يكجا يك كلمه با سليقه

اش موافق نباشد نه تنها روي همه عقايد آدم بلكه روي ايمان آدم روي

شخصيت وجودي آدم و گذشته آدم و زندگي خصوصي آدم خط بطلان

مي كشد و در باره اينكه اين آدم اصلا صميمي است يا خائن است يا

اصلا دشمن است يا اصلا آمده ريشه را بكند شك مي كند ، بعد كه مي

فهميم مي بينيم كه اختلاف سر اين است كه در كتابي كه فلان

نويسنده صدهزار صفحه نوشته يا فلان گوينده صد هزار كلمه گفته و بعد

در جائي يك غلط چاپي پيدا شده يا در جاي يك غلط واقعي مثلا حرفي

را درست نگفته و او اين را تحمل نمي كند .

علامت اينكه جامعه و فردي از لحاظ فكري پيشرفته و باز است

اينست كه قدرت تحمل عقيده مخالف را زياد دارد، اما آدم منحط

آدمي است كه قدرت تحمل عقيده مخالف را ندارد ، تا يك جا ببيند

 كه با سليقه اش جور نيست نمي گويد كه شايد حق با او باشد يا

شايد يك غلط باشد ولي هزار جاي ديگر را حرف درست زده است، بايد

تحملش كرد بايد رفت روشنش كرد بايد رفت گفت كه آقا اينجا را اشتباه

 كردي ديگر دو مرتبه اشتباه نكن، نمي آيد اصلاحش بكند، بلكه تحمل

نمي كند و بعد مي خواهد با هر وسيله ائي كه بدستش مي رسد و

حتي مي تراشد و با دست هر كسي كه امكان داشته باشد طرف را

بكوبد و نه تنها بكوبد بلكه لجن مال كند . اين از خصوصيات جامعه هاي

عقب مانده است ، بعضي از روشن فكران بدروغ و به غلط خيال مي

كنند كه اين جزء خصوصيات روح مذهبي است مي گويند كه چون روح

مذهبي روحي است مبتني بر يقين و اعتقاد به اينكه آنچه كه ما الان

به اسم دين داريم از طرف خدا آمده و پيغمبر گفته بنا بر اين اينست و

جز اين نيست، و هر كس كه غير از اين حرف بزند آن حرف كفر است،

چون مبناي فكر مذهبي اين است ، آدم مذهبي اصولا حرف حساب

گوش نمي دهد حرف مخالف گوش نمي دهد نظر تازه گوش نمي دهد و

تحمل نمي كند و تا ببيند يك نفر يك حرف بر خلاف عقيده اش مي زند

قبل از اينكه بفهمد فكرش و استدلالش چيست مي گويد كه اين آدم

نجس است، در صورتي كه درست بر عكس، اين علامت جامعه منحط

است  علامت آدم منحط است نه آدم مذهبي، جامعه منحط، مذهبي

هم باشد اين تعصب تنگ نظرانه منحط را دارد،  ضد مذهبي هم باشد

اين تعصب تنگ نظرانه را دارد .

ما الان در محيطهاي علمي، در همين ايران گرفتارش هستيم حتي

شايد بيش از محيطهاي مذهبي گرفتارش هستيم مثلا فلان آقا

روشنفكر است ضد مذهبي است به يك مكتب ايسم ي معتقد است

اما اگر يك نفر تمام عقايدي كه ابراز مي كند موافق با مكتب او باشد

ولي مثالي تازه زده باشد ، يا او نشنيده باشد كه فعلا اين عقيده اي

دارد كه آن عقيده تازه است و در قالبهاي فكري او نمي گنجد ، يا او

چون مكتبش مكتب ضد مذهبي است ، وقتي كه مي شنود كه من

مثلا  مذهبي هستم حتي اگر صد تا اصول مشترك با من مذهبي

داشته باشد ميخواهد تمام عقايد مشتركمان را نفي كند و اصولا مرا به

عنوان عاملي كه مي خواهد تمام آن اصول را از بين ببرد به تهمت هاي

بسيار ضد انساني و ضد اخلاقي مي كوبد ، من هميشه در كلاسها و

كنفرانسها گفته ام كه هرگز آدمي آنقدر متعصب و از لحاظ فكري آنقدر

پائين نيستم كه در برابر كسي كه از لحاظ فكري و از لحاظ اعتقادي

مخالف است، بگويم كه همه حرف هايي كه من مي زنم درست است،

 چنين حرفي را يا بايد پيغمبر بزند يا فقط يكي از آدمهاي معمولي و

آدمي كه خيلي پائين است حق دارد بزند در حاليكه كس ديگر از جمله

ما ها كه فقط بايد با تفكر ، تعقل ، كتاب خواندن ، فهميدن و فكر كردن

چيزي ياد بگيريم و چيزي بفهميم و چيزي بگوئيم،  هميشه يك ضريب

خطا در افكار و عقايدمان داريم يك ضريب خطا، آن ضريب خطا به ميزاني

است كه ما هوش داريم ، استعداد داريم، مايهء علمي داريم ، كار مي

كنيم و صميميت داريم بنابر اين هر كس تا آخر عمرش بايد اعلام بكند كه

 يك ضريب خطا يك ضريب احتمال خطا در افكار و در استنباطات علمي

اش هست و دارد و من هم اين را صدها مرتبه گفته ام . اما آنكه ضد

مذهبي و رقيب من است ، و به وضع اجتماعي يا اخلاقي من معتقد يا

آشناست ، فقط چون شنيده كه من مذهبي ام ، مرا نجس ميداند .

اينست كه من ميبينم الان در محيط هاي ما ، كساني كه مذهبي

هستند ، به همان اندازه از لحاظ تعصب ، عقيده ي مخالف را تحمل

نمي كنند كه آنها ئيكه خودشان را روشن فكر و ضد مذهب و آ دمهاي

منطقي و علمي و حتي ديالكتيسين ميدانند . آنها بيشتر از ما ها

احساس تعصب ميكنند و تنگ نظري به خرج ميدهند ، چنانكه من ، كه

وابسطه به هر دو محيط هستم و ميتوانم هر دو محيط را با هم مقايسه

 كنم ، در هر دو محيط تجربه كردم : در محيط مذهبي ، كه من كار كرده

ام و كار ميكنم ، آدمهاي صميمي اي هستند كه مذهبي اند ، و من

نظري داده ام كه با عقيده و سليقه آنها جور نبوده ، و مخالفت كرده اند

، انتقاد كرده اند ، ولي تهمت نزده اند ، گفته اند كه اين حرفش غلط

است ، ولي اتهام نزده اند كه فلاني رفته مثلاً ، از كجا پول گرفته كه

بيايد اين حرف را بزند، چنين چيزي نگفته اند، يا اگر كساني هم به

عنوان فحاشي يا ياوه گويي يا تهمت مخالفت كرده اند آدمهاي دست

دوم و شبه مقدس ها بوده اند ، مرجع علمي روحاني يك مجتهد بزرگ ،

يك عالم واقعي اسلامي كه كتابهاي مرا خوانده ، نوشته هايم را ديده ،

حرفهايم را شنيده بسيار هم انتقاد داشته است و بعضي از انتقادها

هم بحق بوده و من هم اعتراف داشتم كه انتقادش درست است ، اما

به هياهو و بدگويي و فحاشي و تفسيق و تكفير نپرداخته است، در

صورتي كه بر عكس در محيطهاي اجتماعي مدرن خيلي پيشتاز و

پيشرو بوده كسي كه تا شنيده كه كتاب من كتابي مذهبي است و

راجع به اسلام نوشته ام از روي پشت جلد كتاب مرا رد كرده ، در آن

نگاه نكرده و بعد عليه من كتاب نوشته و هر چه فحش خواسته داده و

بعد گفته اصلا لازم نيست شما خود كتاب فلاني را بخوانيد ، من

اينگونه تعصب را ميان ضد مذهبي ها و غير مذهبي ها بيشتر

ديدم تا مذهبي ها . بنا بر اين مساله تنگ نظري و تحمل نكردن

عقيده مخالف خاصيت جامعه پائين و خاصيت مغز تنگ است نه

خاصيت مذهب چنانچه باز همين مذهب را در قرون 2 – 3 – 4 – 5 مي

 بينيم كه امام شيعي ، امام اسلامي نه يك فرد مسلمان يا مومن يا

مقدس – و پيشواي بزرگ و مرجع بزرگ اسلام نشسته ، در كجا؟ در

مسجد ، در كدام مسجد ؟ مسجد قرن اول و دوم ، كه مركز قدرت

مذهبي عالم است فلان ناتوراليست – (دهري يعني ناتوراليست 

طبيعت پرست) آمده به خدا بد گفته ، مناسك حج را يكي يكي مسخره

كرده ، به نبوت بد گفته ، قيامت را مسخره كرده و به اسلام حمله و

انتقاد شديد كرده و امام شيعي و يا امام سني – مرجع تقليد همه

مردم ، از لحاظ ديني – با تحملي كه امروز در قدرت يك عالم بزرگ در

دانشگاه هاي مدرن بي مذهب امروز هم نيست ، حرفش را يكي يكي

گوش داده است و با يك محبت و بزرگ منشي و بزرگواري يكي يكي رد

كرده بطوري كه آن آدم اگر هم مومن و معتقد به مذهب نشده باشد

معتقد به اين شده كه مرد بزرگي است.

ابوالعلا نزد سيد رضي مي رود و بحث مي كند ، ابوالعلا فرديست كه

ميداند در قرن و عصر خودش يك نوع نيهيليسم خاص دارد ، او كسي

است كه مي گويد كه مردم دنيا دو جورند : يا عقل دارند و دين ندارند ، يا

 دين دارند و عقل ندارند و اين حرفي كه مي زند بزرگترين افتخار براي

دين در اين دوره است كه در اوج قدرت اسلام و در موقعيكه شمشير

هاي مومن و مسلمانان دارد سرنوشت دنيا را تعين مي كند ، در همان

موقع يك شاعر بي پناه تنهاي بيكس و كار، كه نه حزب دارد نه پايگاه

دارد و نه قدرت دارد نه حكومت با او است نه مذهب با او است نه مردم

با او هستند چنين آدمي به مذهب فحش مي دهد و مي تواند فحش

بدهد و كسي هم به كارش كاري ندارد ، آزادي فكري در داخل تا اين حد

 است و چنين آدمي نزد سيد رضي يكي از بنيان گذاران مكتب علمي

شيعي كه به مكتب ما رسميت ميبخشد مي رود و با او بحث مي كند و

 بعد بيرون مي آيد ( اينها دو تضاد ند او بايد به اين بگويد تو نجسي، اين

بايد به او بگويد كه اين خرافه محض است)و مي گويد لا قيته و رايت

الناس في رجل والدهر في ساعه والارض في دار او را (سيد

رضي را ) كه ملاقات كردم تمام مردم دنيا را در يك مرد و تمام تاريخ و

تمام طول زمان را در يك ساعت كه با او بودم و تمام گستره زمين را در

يك اطاق 3 در 4 (اطاق او) ديدم ، اين ارزش دارد ، نه يك مريد

متعصب، روابط فكري تا اين حد است.

ابن ابي العوجا يكي ديگر از همين دهريون است كه بعنوان آدم ضد

مذهبي معروف بوده است و در قرن 1 و 2 معلوم است كه اين ضد

مذهبي ها در جامعه اسلامي غريب بودند توده ها همه مسلمانند ،

حكومت اسلامي است قدرت اسلامي است ، ارتش اسلامي است ،

علم اسلامي است ، تمامي انستيتوسيونهاي اجتماعي اسلامي

است اين افراد افراد بي كس و كار هستند به سادگي مي توانستند

اينها را بكشند ولي اينها تا آخر عمرشان مبارزه مي كردند و آزادي فكري

 داشتند و هميشه هم با آنها بحث مي كردند و اين عكس العملي بوده

كه قدرت اسلام و شمشير اسلام به اينها نشان مي داده .

يك روز كه امام صادق (ص)  نبوده ، ابن ابي العوجا با شاگردانش حرف

مي زند و طبق همان عادات به شدت و با اهانت به مقدسات اسلامي

حمله مي كند شاگرد هاي امام صادق _ كه آنجا بودند _ بشدت او را

مي كوبند كه اين مزخرفات چيست ؟ جلو حرف دهنت را بگير و ..... بعد

او مي گويد كه عجب شما شاگرد امام صادق (ص) هستيد ؟ من امام

صادق را مي ديدم و بعد هر چه به دهنم مي آمد مي گفتم و با شدت

مقدسات او را مي كوبيدم و او مثل يك پدر هضم مي كرد و حرفهايم را

گوش مي كرد و بعد يكي يكي جواب مي داد، حا لا شما كه با من

اينطور عكس العمل نشان مي دهيد شاگرد هاي آن مرد هستيد ؟

روابط به اين شكل بوده و براي همين هم هست كه آن تمدن عظيم

اسلامي بوجود آمده.

تمدن كه با شمشير و زور درست نمي شود، با تهمت درست نمي

شود ، با پرونده سازي براي اشخاص درست نمي شود ، با حق كشي

 درست نمي شود ، فرهنگ،  احياي مذهب ، گسترش يك ايمان در

اذهان مردم ، جلوي يك زمان و جبر يك زمان ، كه به اين شكل مي رود،

ايستادن و از اسلام در اين دوره سخن گفتن، با اين تنگ نظري ها

درست نمي شود .

اين در صورتي درست مي شود كه هر كس به هر ميزاني كه دستش

مي رسد فكرش مي رسد، قلمش مي رسد ، پولش مي رسد قدمش

ميرسد در اين راه صميمانه كار كند و براي آنچه كه تشخيص مي دهد

صميمانه فداكاري كند .

از مجموعه اينها شايد بتوان در برابر اين سيل علم گير ايستاد و اين نسل را نجات داد .

يكي از آنها اين است كه هميشه كار كنيم و هميشه بگوييم و هميشه

تحقيق كنيم و فقط يك وسوسه داشته باشيم كه حرفمان درست باشد

ولو در عين حال بدانيم كه احتمال اينكه اين حرف درست نباشد نيز

هست ، هم مخالف بايد نسبت به آدم هايي مثل من اين تحمل را

داشته باشد و اجازه بدهد كه دراين راهي كه اعتقاد داريم كار بكنيم و

هم ما كه كار مي كنيم بايد معتقد باشيم كه آنچرا كه كار مي كنيم و

آنچرا كه مي گوييم صد در صد وحي منزل نيست و احتمال خطا بودن

براي همه ما هست ، اين طور است كه انديشه تكامل پيدا ميكند ، با

تصادم و تضاد فكري است كه فكر تكامل پيدا مي كند ، من جوان

به چه صورت مي توانم در باره اسلام كار بكنم و بعد اين كارم هر سال

بهتر شود ؟ به اين شكل كه من وقتي چيزي مي نويسم چيزي مي

گويم نظري ميدهم و تحقيق مي كنم علمايي كه بيشتر كار كرده اند

كساني كه بيشتر واردند يا آنهايي كه مثل من در همين راه كاري كرده

 اند و به نظر ديگري رسيده اند انتقاد كنند، نه حمله و بد گويي حمله و

بد گويي دو عكس العمل در من نوعي ايجاد مي كند، يا مايوس مي

شوم و به دنبال شغلم مي روم يا اينكه مقاومت ميكنم، و چون به

شخصيتم حمله كرده اند در همين خطايي كه داشته ام مي ايستم،

بعد خود او را مي كوبم و مقابله به مثل مي كنم و هر دو به ضرر اسلام

است، براي اينكه حقيقت در اين ميان از بين ميرود ، بايد به اين شكل

باشد كه كار مرا تصحيح بكند انتقاد كند نقطه ضعف را نشان بدهد كه

سال ديگر كه يك سال از كارم گذشته است مجموعه اين انتقادات اين

راهنمائيها و اين عيب جويي هاي درست علمي سرمايه ايي براي

تصحيح كار من و تصحيح فكر من و مايه گرفتن انديشه من بشود .

يكمرتبه عرض كردم كه چهار سال پيش در يك كلاس اسلام شناسي ،

يك درس شفاهي دادم بعد رفقاي دانشجو يم ضبط كردند و چاپ كردند،

از چهار سال پيش تا به حال صد ها حرف تازه در ذهن من ايجاد شده كه

 خيلي هايش را گفته و يا نوشته ام ، حالا كه ميخواهم بعد از چهار

سال تجربه، چاپش كنم خيلي تغيير بينش، تغيير فكر، تصحيح ، تكامل

كار و امثال اينها در ذهن من بوجود آمده ، اما تاسف من در اين است كه

 نمي توانم از مجموعه اين بد گويي ها حمله ها و انتقاد هايي كه عليه

كتاب شده كه شايد اگر همه را از شفاهي و كتبي بخواهي جمع كني

صد برابر كتاب خود من شده باشد يك استفاده علمي بكنم، بطوري كه

حالا كه مي خواهم كتابم را تجديد چاپ بكنم آنها براي من يك راهنما

شود كه اگر جايي لغزيده باشم تصحيح كنم اگر جايي ضعف به خرج

دادم آنرا درست كنم اگر يك جا مساله ايي لازم بوده و يادم نبوده كه

طرح كنم مطرح بكنم اگر يكجا بد جور مطرح كرده ام درستش بكنم اگر

كه مطرح كردم و نبايد مطرح ميكردم حذفش بكنم و بدين صورت در چاپ

دوم كار كاملتري را عرضه بكنم ، اما مي بينم از ري و روم و از چپ و

راست دائما و شب و روز حمله شده ولي هيچ بدرد كار من نمي خورد و

 بدرد كارم نخورده براي آنكه هيچكدام منصفانه نبوده است. 

   دكتر علي شريعتي

مجموعه آثار شماره 17 ص 304

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 0:8  توسط مسافری غریب  | 

بسمه تعالي

سخني با آنكه دوستش دارم

سال 84 بود كه در ميان كانديداهاي رياست جمهوري نگاه تازهايي را

نسبت به بسياري از مسائل كشور مخصوصا مبارزه با غولهاي اقتصادي

 و راكفلر هاي كشورم را از ايشان شنيدم ، نمي دانم كتاب پر تيراژ "

 هيچ كس جرات ندارد كه ... " را ديده اييد ؟ كه حتما ديده اييد با خواندن

 اين كتاب مطمئن شدم كه هر كس كه بر اين كرسي تكيه زند جز

بازيچه دست راكفلر ها نخواهد بود و خواسته هاي آنان مطمئا بر

خواسته هاي مردم ارجحيت دارد و گويا جهان ملعبه دست زور و زر و

تزوير و معركه خودنمايي قارون و فرعونها در هميشه تاريخ است و گويا

اين جنگ را پاياني نيست ، با ديدن اين نگاه اميدوار به پاي صندوق رفتم

 و با طهارت قلب و روح و براي تقرب به درگاه باري تعالي راي را در

كشوي رياست انداختم تا شايد آنچه را كه دنيا  در درمانش مستاصل

مانده بود در كشور من درمان گردد ، بحمدالله راي كار خودش را كرد و

اميد بر كرسي  رياست جلوس كرد، گاه صبر و متانت و تحملتان  را در

برابر قدرتهاي هميشه تاريخ و خدايان حاكم بر تمام داشته هاي مردم

بيشتر اميدوارم مي كرد هر چند هنوز در انتظارم .

اكنون چهار سال گذشته است و دوباره آغاز ، آغاز دوباره ايي ديگر با

تجربه ايي مثال زدني ، در كشاكش يك رقابت ديگر و در  انتظار تحملي

وصف نا شدني ، با اشتياق پيگير، تا ببينم در برابر آنچرا كه آنها را

نماينده كلمبيا و .. مي خوانند شان چگونه خواهيد بود تا اينكه با ديدن

برنامه هاي تلوزيوني و پيگيري از طرق ديگر از آن صبر و تحمل خبري

نبود و گاه گويا در يك رينگ با حريفي آنچنان، شما هم دست به هرآنچه

كه باشد مي زنيد تا فقط حريف را از ميدان بدر بريد،  به گفتگوها يتان

يكبار ديگر  رجوع  كنيد مخصوصا شبكه خبر ديشب چطور چالاك 24 سال

 فراز و نشيب انقلاب را به سخره گرفتيد و برايشان خط و نشان كشيديد

بدون توجه به موقعيتها ي در زمان و آنچه را كه براي ما افتخار است و براي شما اينك منفور ، جناب آقاي احمدي نژاد يك بار ديگر به گفته

هايتان توجه كنيد ،

دين ما دين توحيد است و كلاس درسش تحمل، كه اگر نبود اينگونه ،

 اسلام در سقيفه جا مي ماند و يا در مسجد كوفه بدست شب زنده

داران متعصب جاهل قرباني شده بود ، البته بنا نيست كه شما چون

حضرت امير باشيد در برابر شوراي سقيفه يا مارقين  و يا امام صادق در

برابر ابن ابي العوجا ، كه مشكل ، اگر چه شيعه چنين بايد اما كاش

ابوالعلا ها را (از نگاه بعضي ) چون سيد رضي تحمل مي كرديد كه اينها

 به عمل كرد شخص ايراد دارند و او به دين و به معتقدات و چون از

محضر ايشان بيرون مي آيد اين چنين تحت تاثير قرار مي گيرد ، كه لا

قيته و رايت الناس في رجل والدهر في ساعه والارض في دار

او را ملاقات كردم تمام مردم دنيا را در او و تمام تاريخ و زمان ر ا در يك ساعت و تمام زمين را در خانه او ديدم.

حال بنگريد به مباحث خود آيا با اين شيوه اينگونه در ديگران تاثير خواهيد

 گذاشت ، مطما خير . اينجانب هيچگاه از هيچ فردي انتظار عمل به

هرآنچه را كه مي گويد را ندارم كه نمي شود اما فكر نمي كنيد كمي از

 توان خود را كه در سازمانهاي جهاني و كلمبيا و .. بكار برديد بهتر بود در

 جهت مبارزه با اصولي ترين شعارتان كه معرفي دستهاي مفاسد

اقتصادي و قطع آن، (كه دوراني با عنوان آقا زاده ها معروف بودند و اينك

بحمدالله گويي ديگر وجود ندارند) مصروف مي داشتيد؟  باور كنيد كه

اسلام از دشمنان خارجي و آنچرا كه دشمن حقيقي دين، "گرا" مي

دهند امثال ابوالعلا ها و ابن ابي العوجا ها ضربه نخواهد خورد، كه اسلام

 از تفكر عثماني و ابوسفيان ها و دنيا طلبان قارون صفت ضربه مي

خورد كه شما بنا بود دستشان را قطع نمائيد اينجانب در گذشته درد

دلي با عنوان كجايي ابوذر برايتان از طريق سايتتان ارسال نمودم كه

شايد نخوانده باشيد كه اينگونه نوشتار شايد ارزش تامل را نداشته

باشد ، اينك اختيار با شما كه چگونه عمل خواهيد كرد .

والسلام

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 8:41  توسط مسافری غریب  | 

بسمه تعالي

مرثيه ايي است براي ظلمي كه از جانب مدعيان عرب نامسلمان كه با دست سياه صهيونيسم بر مردم مظلوم قزه مي رود و غزلواره اي شايد مرحمي بر پيكر هاي پاشيده از ظلم و ستم نا برادران اين برادران مسلمان باشد

فريادهاي بي صدا

(مرثيه ايي براي داغ هاي مردم بي دفاع قزه )

ديده بر افق ميدوزم ،  شايد تك سوار خوبيها از راه در رسد و سنگ از سينه بلال ها  بردارد و عباي خويش را بر پيكر دريده از شقاوت سميه اندازد ،  پيكر ياسر ها را به خاك بسپارد و عمارها را از تيرك ستم بگشايد و آزاد كند .

گويي دوباره سياهيها،  تصميم بر قتل نور گرفته اند ، سايه هاي شقاوت با نيزه هاي جهل ، در كوچه عشق دزدانه سرك مي كشند ، تا چراغ روشن دلها را خاموش كنند ، در باغ بالادست ، آشيانه ايي را آتش زدند ، اما با اين همه دريا،  آبي يافت نمي شود،  تا پرهاي چلچله ها را خاموش سازند ، در باغ فرو دست از هجوم طوفان ، درختان تناور  يك يك از ريشه برون كشيده مي شوند و نهال هاي بهاري در چرخه گرد باد دهشتناك خرد  مي شوند ، آسمان بغضي در گلو دارد كه گشوده نمي شود و زمين سر سبز ديروز ، از عطش براي قطره ايي آب، لب ميگشايد . 

وآنطرف تر، باغبانهاي سر خوش از شراب شيطاني را ، به سفره ايي زهراگين فريفته اند و در لابلاي لقمه هاي چرب ، وعده آبادي باغ سوخته را مي دهند .

از دور غباري آسمان را تيره كرده و زمين از ترس بخود ميلرزد . وز ميان غبار انبوه بوفالوهاي وحشي را در هيبت شواليه هاي نجات بخش مي بيني كه براي سير كردن اشتهاي روز افزون خود و  براي پايمال كردن هر چه هست ،  به پيش ميتازند.

ديده بر افق ميدوزم ، شايد تكسوار خوبيها ، از راه در رسد ، و ....

 م - فریاد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 18:30  توسط مسافری غریب  | 

به نام خداوند بخشاينده مهربان

مدتهاست كه دغدغه ايي دروني مرا بر آن مي دارد تا در زمانه ي پر تنش و پر از التهاب ديني ،كه دشمنان قسم خورده خدا شناسي و خدا پرستي ،شمشير هاي كينه و نفاق را (با آنكه مدعي خدا پرستي اند ) از رو بسته اند و از هيچ تلاشي در ضربه زدن به اركان دين (كه نمي توانند) ولي به رخنه كردن در دين متدينين ،فرو گزاري نمي كنند را در ميان گزارم و درد دلي و شايد گله ايي ، از همه مروجين و مبلغين اسلام ناب محمدي (ص)و شيعه علوي را با آنان ،كه خداوند متعال ،درخشان ترين مصباح هدايت را جهت راهنمايي مردم ،در دستانشان به وديعه نهاده است ،بيان نمايم.

گاه با خود مي انديشم كه چگونه است ، كه انواع آثار مبتذل مكتوب ،يا مصور و انواع گوناگوني از آثار موسيقيايي و فيلمهاي مبتذل آنطرف كره زمين ،گاه همزمان با پخش در مكان توليد در اين سوي كره خاكي در بين جامعه ايي كه از نظر فرهنگي در تضاد با چنان فرهنگي ميباشد ،در نازلترين قيمت ،كه مخارج انتشار آن را نيز در بر نمي گيرد تكثير و ترويج ميگردد ،و گاه نيز با سرمايه ملي و بيت المال ، مبلغ و مروج آن نيز مي گرديم ، اما براي يافتن يك اثر حتي متوسط ديني ،راه به جايي نمي بريم كه اگر يافتي  آنچنان گران است ،كه بودجه طالبان آن ،كه اكثريت از طبقه كم درآمد و پائين جامعه هستند ،توانايي تهيه آن را ندارند ، توجه فرمائيد كه يك نرم افزار زبان انگليسي آمريكايي ، به زيبايي تمام به تبليغ و ترويج فرهنگ و جامعه بي فرهنگ غرب مي پردازد را از نظر كيفيت و كميت و قيمت با همان برنامه ديني ما ،كه هدفش آشنايي با قرآن و نهج البلاغه و ديگر آثار ديني مان مي باشد مقايسه فرمائيد . حتي مجموعه آثار يك هنر مند موسيقي ،در يك   CD MP3   به مراتب ارزانتر از همان CD  از دروس و آثار فرهنگي و معنوي مان در بزرگترين ناشر معارف ديني چگونه است كه تورات و انجيلي كه آيه آيه آن با خواسته هاي مستكبران و استعمارگران تغيير يافته  و رنگ عوض كرده است ،در كيفيت آنچناني ،در شهر هاي آنان و گاه در كشورهاي مسلمان ،حتي به رايگان منتشر مي گردد ولي قرآن اين معجزه الهي هميشه تاريخ ،بر خاتم پيامبران كهدست تحريف و تغير همه شياطين از ساحت مقدس آن كوتاه است وبزرگترين و كامل ترين راهنماي همه انسانها ،در هميشه تاريخ است در قيمت هاي بسيار گران(1) كه بر آن عنوان  هديه را نيز نقش مي بندند ،به همراه ترجمه هايي كه فهم آن براي عامه مردم(2)، نيز مشكل است ،عرضه ميگردد . همچنين است ،بسياري از آثار به اصطلاح ادبي ما، كه گاه حرمت ادب را نيز نگاه نمي دارند ،با عناويني چون ، حريم عشق نفرين عشق ، سپيده عشق ، نهايت عشق ،جنون عشق ، غزل عشق ، سفر عشق ،شوكران عشق و .....  با آثار ديني و قرآني ما .

و چگونه است كه  ميليارد ها تومان در عرصه هايي  سرمايه گزاري مي شود و (نتيجه آن حمله به بيت المال) اما  نيستند تا در انتشار آثار گرانسنگ علوم ديني و قرآني و تفسير ي ،چون ،تفسير شريف الميزان  و تسنيم و نهج البلاغه و احاديث و ..... كه هر جلد آن به بيش از هشت هزار تومان نيز رسيده است سرمايه گزاري نمايند ؟(3)

نمي دانم شايد مشكل ،مشكل علاقه مندي چون من است ،كه دستم خالي و خرما بر نخيل ،و شايد آرزويي بزرگ است و انتظاري بي جا ،كه ببينم ،مبلغي و مروج ديني را كه نه علي(ع) وار ،كه نمي شود ،يا مشكل است،اما حداقل چون ،( كشيش بينوايان كه براي هدايت فاسدي جنايتكار ،از جان و مال ،مايه مي گزارد يا از ژان والژان دزد  ،موسيو مادلني مي سازد ،باور نكردني ) نه در كوه و كمري دور افتاده ،كه در شهر يا روستا يي با مردمي مشتاق اما فقير  براي منبري ،در موعضه ي اين خيل در هجوم شياطين ،حداقل ،موجودي داخل پاكت را نشمارد و هدفش فقط ترويج معارف حق باشد و هدايت خلق ،به سوي خالق،اين درد بزرگي است كه حتي در دانشگاه ملي مان يعني تلوزيون ،حتي در اعياد مذهبي ،ترويج دنياي مذموم اولويت دارد تا دنياي ممدوح ،كه راهي است به سوي خدا ،كه به جاي دعوت از عالمي و بحثي و درسي ، صفي از خوانندگان و بازيگران به قطار ،افاضه فيض مي نمايند و حتي به لودگان ،به پاس لودگي كه به گفته خودشان ،فقط لودگي و نتيجه خنداندن ديگران مي باشد ،وعده وارد شدن به بهشت را مي دهند(4 ). و اگر ،عالمي باشد در لابلاي آن صف به هم پيوسته ،نا پيدا ،كه اگر  سخنور و شيرين بيان هم باشد در وقتي بسيار اندك  (كه ممكن است وقت براي فلان خواننده يا هنر پيشه و حرافي شان كم آيد ) با سخني نا تمام ، مجبور به خدا حافظي اش مي كنند و گاه با شمشير سانسور براي هميشه از صحنه و صفحه تلوزيون حذف مي شود كه كلامش حرف حقي بوده و حق را گويي گفتن در هر كجا نشايد(5 )

در انتشار و عرضه آثار ديني موارد اينچنيني (اگر جستجو گردد) بسيار است ،كه گاه دست دشمنان در كار است و گاه نگاه تاجرانه و كاسبانه، كه بايد راه چاره ايي انديشيد كه بايد و وظيفه همگان است (آنانكه مي توانند و قلمي و بياني يا سرمايه ايي  دارند) كه در ترويج و تبليغ اسلام ناب محمدي و تشيع علوي ،چه از نظر شيوايي در نثر و بيان و چه در عرضه مناسب محصولات فرهنگي،كم نگذاريم وجوانان را و همه امت اسلامي ،كه اولين هدف مغرضان و دشمنان ،مي باشند  ،را ،رهايي بخشيده و تشويق به تحقيق و تدبر در مباحث ديني نموده تا از هجوم بي حد امواج شيطاني ،در همه عرصه ها ايمن گردند و گاه براي استفاده از اين گونه برنامه ها ،بايد تشويقي هم در نظر گرفته شود،(6)

در مجموع خواستم بگويم بجاي آنكه ارزشها واسطه كسب در آمد و سود جويي و منفعت طلبيها  گردد ،كاش زياده خواهي ها و منفعت طلبي ها فداي ارزشها مي شد آنچنانكه در مسير انقلاب اسلامي و جنگ تحميلي براي حفظ اين ارزشها چه بسيار از جان گذشتند و عطاي دنيا را به لقايش بخشيدند ،كاش مي شد كه مسئولين فرهنگي ما بين ماديات و معنويات فرهنگي به عدالت حكم مي كردند ،كه متا سفانه اكنون اينچنين نيست ،كه بايد راهي براي آن انديشيده شود ،انشاء الله . 

 

م_ فرياد

توضيحات

1-   البته انتشارات الهادي در نشر قرآن كريم با قيمت تمام شده چندين سال است كه فعاليت مينمايد و جديدا  هم قرآني با ترجمه استاد بهرام پور كه داراي ترجمه ايي روان و شيوا ست با قيمت تمام شده در 615 صفحه با قيمت 2500 تومان منتشر گرديده است . مقايسه ارزش مادي اين اثر را با آثاري در همين رابطه با قيمت بيش از 8000 تومان ،قابل تامل است .

 (2) ترجمه هاي بيشتر قرآن هاي حاضر با ترجمه الهي قمشه ايي است كه مفهوم ،در نگاه تفسيري اش گم مي شود و جديدا ترجمه ايي از بزرگواري ديدم كه براي اينجانب كه سواد آنچناني ندارم بسيار گنگ و دور از ذهن مي نمود. البته يكي از مشكلات آثار حوزوي نگاه عربي و نثر ثقيل تخصصي  در اين آثار است كه گاه نثر فارسي آن نيز فهمش از كلام عربي خداوند در قرآن پيچيده تر مي گرديد كه متاسفانه حتي تفسير تسنيم كه به فارسي نگارش يافته است به عربي شباهت بيشتري دارد و براي فهم مطالب يا بايد عربي دانست يا از شخصي كه زبان تخصصي آن را مي داند كمك گرفت كاش اين آثار گرانقدر از نثري ساده و روان امروزي استفاده مي نمود كه خود هنر ديگري بود در خلق اين گونه آثار.

(3 ) چند سال پيش تفسيري شيرين و ادبي اثر خواجه عبدالله انصاري ديدم در دوجلد با حجمي محدود قيمتي سر سام آور در آنزمان دو جلد 9000 تومان كه اعتراض خود را به ناشر مر بوطه نيز تلفني ابراز نمودم.

(4 ) در ديدار رياست محترم صدا و سيما از سازندگان مجموعه باغ مظفر وعده بهشت را به آنان داد بسيار جاي تامل است .

(5 ) در ماه رمضان 2 سال پيش بود كه روحاني با زباني شيرين در وقتي بسيار كوتاه ،انتقاداتي داشت كه  متا سفانه از شب بعد حذف گرديد همچنين استاد نقويان با بيان خاطره ايي از يك نوشته ، چرا ؟

(6 ) برسر در مسجدي پلاكارتي ديدم ،كه نوشته بود ،استفاده از كلاسهاي قرآني رايگان است ،خنده ام گرفت با خود گفتم ،بايد چيزي  هم دستي داد تا به مسجد بيايند ،پول گرفتن براي كلاسها پيشكش.

 

 

 

 

 

   

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 21:49  توسط مسافری غریب  | 

بسمه تعالي

امروز سالروز شهادت بزرگ مرد سخن و قلم ، آنكه قلم و زبانش چون شمشيري بران ، حقيقت را از مصلحت و دو رنگي و نفاق جدا مي سازد و قلبش جز براي بقاي حقيقت ناب نمي زد كه ماندگاري كلامش و بيانش در وجود مشتاقان حقيقت مي

تپد و دلهاي تشنه راستي و شهامت و شجاعت را سيراب مي كند ، اينك گزيده اي از اثر زيباي «دوست داشتن از عشق بر تر است» را به علاقه مندانش تقديم مي نمايم ، روحش شاد و راهش هميشه پر رهرو باد.

دوست داشتن از عشق برتر است . عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينائي . اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال . عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد و هر چه از غريزه سرزند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع ميكند و تا هر جا كه يك روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نيز همگام با آن اوج مي يابد.

عشق در غالب دل ها ، در شكل ها و رنگ هاي تقريباً مشابهي متجلي ميشود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشتركي است اما دوست داشتن در هر روحي جلوه اي خاص خويش دارد و از روح رنگ مي گيرد و چون روح ها ، بر خلاف غريزه ها ، هر كدام رنگي و ارتفاعي دارد و و بعدي و طعم و عطري ويژه خويش دارد ، مي توان گفت كه به  شماره هر روحي دوست داشتني هست.

 عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر ميگذارد ، اما دوست داشتن در وراي  سن و زمان و مزاج زندگي مي كند و بر آشيانه ي بلندش روز و روزگار (را) دستي نيست.

عشق در هر رنگي و سطحي ، با زيبايي محسوس ، در نهان يا آشكار رابطه دارد . چنانكه شوپنهاور ميگويد : « شما بيست سال بر سن معشوقتان بيفزاييد ، آنگاه تاثير مستقيم آنرا بر روي احساستان مطالعه كنيد»

اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيبايي هاي روح كه زيبايي هاي محسوس را به گونه اي ديگر مي بيند . عشق طوفاني و متلاطم و بو قلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت .

عشق با دوري و نزديكي در نوسان است . اگر دوري به طول انجامد ضعيف مي شود ، اگر تماس دوام يابد به ابتذال مي كشد . و ، تنها با بيم و اميد وتزلزل و اضطراب و «ديدار و پرهيز» ، زنده و نيرومند مي ماند  . اما دوست داشتن با اين حالات نا آشنا است . دنيايش دنياي ديگري است.

عشق جوششي يك جانبه است .به معشوق نمي انديشد كه  كيست؟يك «خود جوشي ذاتي» است،و از اين رو هميشه اشتباه مي كند و در انتخاب به سختي مي لغزد و يا همواره يك جانبه ميماند و گاه ، ميان دو بيگانه ي ناهمانند ، عشقي جرقه مي زند وچون در تاريكي است ويكديگر را نمي بينند ،پس از انفجار اين صاعقه است كه در پرتو روشنايي آن ،چهره يكديگر را مي توانند ديد ودر اينجا است كه گاه ، پس از جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق كه در چهره ي هم مي نگرند ، احساس مي كنند كه هم را نمي شناسند  و بيگانگي وناآشنايي پس از عشق-كه درد كوچكي نيست فراوان است.

اما دوست داشتن در روشنايي ريشه مي بندد ودر زيرنور ، سبز مي شود و رشد مي كند و ازين رو است كه همواره پس از آشنايي پديد مي آيد ، و در حقيقت ، درآغاز ، دو روح خطوط آشنايي را در سيما و نگاه يكديگر مي خوانند  ، و پس از «آشنا شدن »است كه «خودماني»مي شوند-دو روح ،نه دو نفر ، كه ممكن است دو نفر با هم در عين رو در بايستي ها احساس خودماني بودن كنند و اين حالت به قدري ظريف و فرار است كه به سادگي از زير دست احساس و فهم مي گريزد- و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي وگرماي خويشاوندي ازسخن و رفتار وآهنگ كلام يكديگر احساس مي شود واز اين منزل است كه ناگهان ، خود به خود ، دو همسفر به چشم مي بينند كه به پهندشت بي كرانه ي مهرباني رسيده اند و آسمان صاف وبي لك دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمه گسترده است وافقهاي روشن و پاك وصميمي «ايمان »دربرابرشان باز مي شود و نسيمي نرم ولطيف همچون روح يك معدن متروك كه در محراب پنهاني آن  ، خيال راهبي بزرگ نقش بر زمين شده و زمزمه ي درد آلود نيايشش مناره ي تنها و غريب آن را به لرزه در مي آورد- هر لحظه پيام الهام هاي تازه ي آسمانهاي ديگر و سرزمينهاي ديگر و عطر گلهاي مرموز و جانبخش بوستانهاي ديگر را به همراه دارد وخود را ، به مهر و عشوه اي بازيگر و شيرين وشوخ ، هر لحظه ، بر سر و روي اين دو مي زنند .

عشق ، جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني ،«فهميدن »و«انديشيدن »نيست .اما دوست داشتن ، در اوج معراجش ، از سر حد عقل فراتر ميرود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين مي كند وبا خود به قله ي بلند اشراق مي برد.

عشق زيبايي هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند و دوست داشتن زيبايي هاي دلخاه را در «دوست »مي بيند ومي يابد .

عشق يك فريب بزرگ و قوي است و دوست داشتن يك صداقت راستين و صميمي ، بي انتها و مطلق .

عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا كردن .

عشق بينايي را مي گيرد و دوست داشتن ميدهد.

عشق خشن است و شديد ودر عين حال نا پايدار و نامطمئن و دوست داشتن لطيف است و نرم ودرعين حال پايدار وسرشار اطمينان .

عشق همواره با شك آلوده است ودوست داشتن سراپا يقين است وشك ناپذير.

از عشق هر چه بيشتر مي نوشيم ،سيرابتر ميشويم واز دوست داشتن هر چه بيشتر ، تشنه تر.

عشق هر چه ديرتر مي پايد كهنه تر مي شود و دوست داشتن نوتر.

عشق نيروئي است در عاشق ، كه اورا به معشوق مي كشاند ؛ و دوست داشتن جاذبه ايست در دوست ، كه دوست را به دوست ميبرد. عشق ،تملك معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست .

عشق معشوق را مجهول و گمنام مي خواهد تادر انحصار او بماند ، زيرا عشق جلوه اي از خودخواهي و روح تاجرانه يا جانورانه ي آدمي است ، و چون خود به بدي خودآگاه است ،آن را در ديگري كه مي بيند ؛از او بيزار مي شود و كينه برمي گيرد . اما دوست داشتن را محبوب و عزيز مي خواهد و ميخواهد كه همه ي دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ، داشته باشند . كه دوست داشتن جلوه اي از روح خدائي وفطرت اهورائي آدمي است و ، چون خود به قداست ماورائي خود بينا است ،آن را در ديگري كه مي بيند ، ديگري را نيز دوست مي دارد و با خود آشنا و خويشاوند مي يابد.

در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن است كه «هوا داران كويش را چون جان خويشتن دارند».كه حسد شاخصه ي عشق است چه ، عشق معشوق را طعمه ي خويش مي بيند وهمواره در اضطراب است كه ديگري از چنگش نربايد واگر ربود ، باهر دو دشمني مي ورزد و معشوق نيز  منفور ميگردد و دوست داشتن ايمان است وايمان يك روح مطلق است ، يك ابديت بي مرز است ، ازجنس اين عالم نيست .

عشق ريسمان طبيعت است وسر كشان رابه بند خويش مي آورد تا آنچه راآنان ، بخود از طبيعت گرفته اند بدو باز پس دهند وآنچه را مرگ مي ستاند ،به حيله ي عشق ، برجاي نهند ،كه عشق تاوان ده مرگ است . و دوست داشتن عشقي است كه انسان ، دور از چشم طبيعت ، خود مي آفريند، خود بدان مي رسد ، خود آن را «انتخاب » مي كند. عشق اسارت در دام غريزه است و دوست داشتن آزادي از جبر مزاج . عشق مأمور تن است ودوست داشتن پيغمبر روح . عشق يك« اغفال»بزرگ ونيرومند است تا انسان به زندگي مشغول گردد وبه روز مرگي كه طبيعت آن را سخت دوست ميدارد-سرگرم شود ، و دوست داشتن زادۀ وحشت از غربت است وخودآگاهي ترس آور آدمي دراين بيگانه بازار زشت و بيهوده .

عشق لذت جستن است ودوست داشتن پناه جستن .عشق غذا خوردن يك حريص گرسنه است ودوست داشتن«همزباني درسرزمين بيگانه يافتن »است .

آه كه عاجزم از لف و نشر مرتب ساختن ، كه عشق كدام شمشير است و دوست داشتن كدام شمشير  معذورم بداريد ، كه نمي توانم ، من حواري ماسينيونم كه در برابر اين جور چيزها پريشان مي شد ، ظرافت ، لطافت  هر چه رنگ و بو و طعم غير مادي و غير عادي تر و غير زميني تر و غير مفيد تر دارد ، روح او را به بازي مي گرفت . كاش مي توانستم فهرستي از چيزهايي كه اشك در چشم او مي آورد ، تدوين كنم و همه را در يكجا بنويسم خواندني مي شد ، لاقل براي لمس كردن و حس كردن درشتي و نرمي و جنس و رنگ و بو و حساسيت ها و به اصطلاح نقاط ضعف روح او ، به كار مي آمد .

 يك روح همچون اسب است ، بله بعضي روح ها مثل اسب اند و من احساس مي كنم روحم روح يك اسب است ، نه پست تر از اسب ، و نه بر تر از اسب ، اما نه اسب گاري ، درشكه و نه اسب سواري و كرايه ، اسب بي زين و بي دهنه ، اسب چموش و سركش و لگد زن بد خوي وحشي ، نه كه دهنه بر نگيرد ، چرا، اما بسختي ، به خطر ، دير راست است خسته كننده است ، اما اگر ايمان بيتاب زنداني زمين - كه شوق معراج دارد و عشق ديداري در آن سوي آسمان ها توانست بر سرش لگام زند و بر پشتش بر جهد و تازيانه درد ناك سخني آشنا بر او بنوازد ، تند باد ها را پشت سر گم مي كند و از صداي تند رهاي آسمان سبقت مي گيرد و همچون تير ، دشت زمين را در مي نوردد و از فراز ديواره افق بر مي پرد و در سينه بلورين و لطيف سپيده دم ، فرو مي رود و در يك چشم به هم زدن ، شاهزاده ي  در بند غلامان بيگانه را كه آهنگ فرار از سرزمين غربت زمين و گريز از خيمه گاه وحشيان و دشمنان پليد و كينه توز زير اين آسمان دارد و از بيم اسارت در چنگ سودا گران و برده فروشان اين سيه بازار عزم ديار خويش كرده است ، به مرز عالم ديگر مي رساند و بشتاب پرش يك آرزو ، او را به درگاه خود آنجا كه در و ديوارش و ساكنانش همه خويشاوندان چشم انتظار وي اند ميبرد : در گاه بلندي كه بر دامنه ي كوهستان مغروري نشسته است ، كه ننگ هيچ گامي را نپذيرفته و بر چهره اش خدشه هيچ نگاه چركين و نكبت و مجروح كننده اي نيفتاده و به مزبله هيچ فهم تنگ و كوتاه و عفني نيالوده است .

آري روح من يك اسب است اما دريغ كه در اينجا كه منم اسب تازي را نيز به خراس مي بندند و با اسب گاري هم زنجير مي كنند و در اينجا كه منم «ماندگاران» آزادند و «فراريان» در بند .  

عشق گاه جا به جا مي شود و گاه سرد مي شود و گاه مي سوزاند . اما دوست داشتن از جاي خويش ، از كنار دوست خويش ؛ برنمي خيزد ؛ سرد نمي شود كه داغ نيست ؛ نمي سوزاند كه سوزاننده نيست .

عشق رو به جانب خود دارد . خود خواه است و «خودپا»وحسود ، و معشوق رابراي خويش مي پرستد ومي ستايد اما دوست داشتن رو به جانب دوست دارد ، دوست خواه است ودوست پا و خود را براي دوست مي خواهد و او را براي او دوست مي دارد و خود در ميانه نيست .

بر گرفته از كتاب كوير  ، اثر معلم شهيد  دكتر علي شريعتي

29/3/87

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 16:48  توسط مسافری غریب  | 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

 

سخن گفتن در باره صاحب سخن براي چون مني مشكل و شايد غير ممكن باشد اما مي توانيم ما نيز نام خود را در ليست علاقه مندان به ادب و فرهنگ اين مرز و بوم ثبت نمائيم و كلامي هر چند ناقص در رساي قيصر شعر و ادب نقش بر دفتر تاريخ ادبيات ايران زمين نما ئيم . روحش شاد و نامش جاويد باد.

 

نور در قاب غزلهاي تو پر پر مي زد

آتشي بود كه از سينه تو سر ميزد

 

عشق در قامت زيباي كلامت گويي

قاصدي بود كه در خانه دل در ميزد

 

آخر عشق اگر اول نامت گرديد   (1)

چون دم از بندگي خانه قيصر مي زد

 

چنگ در دست تو آواي غريبي ميداد

نغمه در نغمه چو در پرده آخر مي زد

 

غزلت طعم بهشت ابدي را مي داد

بس فرشته كه به دور قلمت پر ميزد(2)

 

در گلستان تو گلهاي غريبي روئيد

باغبان گو همه جا لاله ي احمر مي زد

 

داستان غم شهر تو دلم خونين كرد

شاه بيتي كه دم از پيكر بي سر مي زد(3)

 

روي دستان غزل رقص كنان مي رفتي

بر دل غافل ما نيش ز خنجر ميزد (4)

 

16/8/86    م ـ فرياد

 

1-                   آخر عشق اول نام من است

2-                 ز بس فرشته به تشيع لاله آمد و رفت   صداي مبهم بر خورد بال مي آيد

3-                باور كنيد من با دو چشم مات خود ديدم  كه كودكي ز ترس خطر تند مي دويد  اما سري نداشت

4-                به ياد قربانيان كوي منا   به ناي غفلت خود نيش خنجر بزنيم

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 21:34  توسط مسافری غریب  | 

بسم الله الرحمن الرحيم

به مناسبت سالروز ميلاد دردانه خلقت اسطوره پاكي و شهامت و شجاعت ، اولين مدافع ولايت ، حضرت فاطمه زهرا ، صديقه كبري ، ام ابيها . فرخنده ميلادش بر عاشقان ولايت و امامت مبارك باد.

فاطمه(س) ، نوراني ترين چراغ خلقت

سخن گفتن در باره تاريخ و نگاهش به زن ، اين نيمه بزرگ خلقت ،و چگونگي برخورد جاهلانه ، با اسطوره و چراغ عالم خلقت ، تفكر برانگيز است و عجيب ، جاه طلبي و غرور غلط مرد سالاري در جامعه قبل از اسلام ، به چنان شدتي رسيده بود كه دختران را در بدو تولد به گور ميسپردند ، چرا ؟ توجيهات بسياري براي سرپوش نهادن بر اين جنايت كثيف و احساس غرور كردن پدري از كشتن دختر ، به دست خويش  ، كه خود زاده از مادري است ، كه ميبايست ننگ پدر و جامعه خود بوده باشد و اگر نبود گريخته از مرگي اگر چه پنهاني ، اينك او خود از داشتن حيات محروم بود و يا خود اينك بدون همسر و هم بالين چگونه زندگي ميكرد ؟ قابل بحث ، پسر خواهي جامعه جهل و حماقت ، چه براي كمك به حل حوائج مادي باشد ، يا نياز به شمشير بدستي در يك نبرد بي دليل جاهلانه ، استدلالي ست غلط ، براي كشتن كودكي كه خالقش به او حق زندگي بخشيده است ، كه اگر زنده ماند ،ماييه ننگي براي پدر و خانواده ، كه اگر پسري در خانه نداشته باشد ، ابتر است و بي دنباله ، كه نسل او اگر  دختر ، هرچند از وجود يك زن ، نابود شده است و از بين رفته .

ساليان سال ميگذرد و شايد هزاران دختر ، در گوشه و كنار صحراي جهل ، به دست گور سپرده مي شود ، تا مردي از تبار نور ، از افق بلند دين و عقل ، طلوع مي كند ، و ظلمتكده جهل را با اشعه ظلمت ستيز خويش ، فتح مي كند ، كه با روشن شدن ، چه زشتي ها كه نمايان نمي شود؟ كه تاريكي مخفيگاه پلشتي است و زشتي ، كه هر كاري در دل آن روا ست ، كه ظلمت جهل است و نور آگاهي ، و محمد (ص) پيام آور آگاهي است ، در جواني خواهان زني ميشود (حضرت خديجه كبري )كه مدعيان مردانگي (از نوع دختر كش) در برابرش به زانوي ادب مينشينند ، آنكه در پيش از ظهور اسلام ، اين مكتب انسان ساز ، از برجسته ترين زنان بشمار ميرفته ، تا بدانجا كه او را طاهره و سيده زنان قريش مي ناميدند ، و او شيفته مردي مي شود ،  كه اديبان در كلاس درسش ، درس ادب و جوانمردي مي آموزند ، امين ترين بنده خدا كه مشركان نيز باورش داشتند و ازين پيوند مبارك ، با عنايت و الطاف خداوندي ، بعد از چهار فرزند ، كه از آن دو پسر ي بودند كه ظرف حياتشان در كودكي لبريز ، تا ميدان براي درخشش و جود تابناك چشمه نور ، كوثري هميشگي و بي پايان ، گشوده گردد ، تا ثابت شود ، كه بسياري از صاحبان پسر دختر كش ، ابتر ميشوند (ان شانئك هوالابتر) و اين صاحب دختري ميشود با بشارتي (ان اعطينا ك الكوثر) كه پيوستگي مي يابد به تمامي تاريخ به نهايت پاكي و شهامت و شجاعت ، كه دستان پينه بسته هر انشعاب از اين چشمه ، سفره ها را رنگين ميسازند و چون شمشير بر كف گيرند ، حتي كودكانش ، هماورد ميدان نيابد .

آري دست تقدير و مشيت الهي چنين تقرير مي كند ، تا اين چشمه نور ، كه حق ، كوثر ش مينامد ، يعني فاطمه(س) اين دردانه خلقت ، نجات بخش تمامي دختران و زنان عالم از چنبره جهل و مرگ مي گردد ، از بدو تولد رنج و سختي رسالت پدر را با تمامي وجود ميچشد ، و چون مردي چالاك ، در معركه سختي و خشونت آبديده مي شود ، و بزرگترين دستيار نبوت در سخت ترين زمانه ي رسالت پدر ميگردد ، و سراپا گوش ، تا رنجهاي بينهايت پدر را به جان بشنود و با زباني شيرين ،اما فاطمي پدر را ،رپيامبر حق را، خاتم رسولان را) به آينده نهضت اميدوار ميكند و اوست كه گرد از چهره پدر برميگيرد و با دستان كوچك خويش مرحم بر زخمهاي برآمده از كينه جهال مينهد ، و او را تسكين مي دهد، مردي را كه تمامي يارانش از استقامتش توان ميگرفتند و از صبرش به آرامشي ميرسيدند نا باورانه ، و چنين بود كه در اوان كودكي بزرگترين مدال عالم ، ام ابيها ، براي هميشه تاريخ ، بر قلب كوچكش ، اما به گستره تمامي عالم ، نقش ميبندد و چون پدر عازم نبردي ميشود ، (شايد) اوست كه تيغ در دستان پدر مينهد و آخرين كسي است كه پيامبر از او جداميشود و او از پدر ، و چون جنگ پايان رسد ، اولين كسي است كه به استقبال پيامبر مي آيد و اولين كسي است كه پيامبر او را در آغوش مهر نبوت ميگيرد و تنها دختري است كه پدر ، دستانش را ميبوسد ، چون فرزندي دستان مادر را . يعني ام ابيها

زيبا ترين لقب ، براي يكتا ترين در عالم ، شاگرد كلاس وحي ، استاد بي بديل توحيد ، صاحب مجموع صفات نيك ،ملبس به لباس عصمت و پاكي ، كه او چشمه كوثر است و زمزم ، نمي از اين دريا ، و در خانه علي(ع) ، اين اولين سرباز دين و همپاي پيمبر ، اسطوره علم و شهامت و شجاعت ، چه زيبا خانه ايي ، كه نتوان بين زن و شوهر تفاوت يافت نه در علم و تقوا و صبر و عصمت ، و نه در كار ، كه علي و نخلستان و فاطمه و دستاس و نه در بيان ، كه زبان علي در كام ، كه در غياب مولايش و امامش ، كه جهل آغشته به شرك ، چشم بر حقيقت ميبندد ، و علي(ع) را خانه نشين ، ميكند چه ميكند فاطمه(س) ، با آن خطبه در مسجد پيامبر ، در جمع غاصبان خلافت رسول الله ، كه كلاس معرفت است و خدا شناسي ، بر آنكس كه طالبش باشد و داراي فهمش، درسي است از شهامت و شجاعت ، تا اسير ظلم نشود ، تا حق را فرياد بر زند و غاصب را به محكمه عدالت ، با استدلالي بليغ ، چون كلام علي(ع) ، محكوم سازد ، و  يكتا سرباز ولايت ، آن روز كه هجوم جهل ، بر شهر علم سازمان ميابد ، ولايت ، تنها در كوچه ستم ، محصور حصار جهل و نفاق و شرك ميگردد ،  به حمايت از امام خويش قيام ميكند ، بازو را سپر امام خويش ميگيرد سيلي ميخورد و زخم ميبيند ، شهيد ميدهد و خود به شهادت ميرسد ، در مكتبي كه پيامبرش محمد(ص) و امامش علي(ع) و واسط آن فاطمه(س) است كه رنجهاي پيامبر را چشيده است و با دردهاي علي همدرد بوده است همراه رسالت و ياور ولايت و مادر سلسله نور ، كه همه بني فاطمه اند و فرزندان علي ، اين چنين مورد غضب عجيب است ،  مگر نه آنكه هركه بر فاطمه خشم گيرد بر رسول الله خشم نموده است و با اين عظمت چرا محجور و مظلومه زمان و زمانه است؟  صاحب آنهمه صفات برترين در عالم ، كه نه آنچنان كه نتوان به حريمش نزديك شدن ، كه اختياري است و اكتسابي (كه در مدرسه وحي از معلمي چون پيمبر آموخته است) فاطمه را فاطمه نموده است ، پس ميتوان  شاگرد كلاسش شد و آموخت و عمل كرد ، كه علم بي عمل ، چون زنبور بي عسل ، كه نه فاطمه شدن ، كه فاطمه وار ،  زندگي كردن ، ميشود ، و نه الگوي زنان ، كه انسانيت است ، كه مكتب فاطمه ، انسان سازي است و زن و مرد را تفاوتي در آن هرگز نيست ، كه هر جزء از زندگيش درسي و معرفتي است و خداشناسي ، چه در همراهي پدر در زمان بعثت ، كه كودكي است و آنچنان ، يا در خانه علي كه همسري است آن گونه ، صبور و قانع ، كه علي را شرمنده خويش ميكند ، كه نه با خواسته ، كه نتواند ، كه با نخواستن ، چون ميداند اگر علي در توانش بود مضايقه نميكرد هرگز ، و با بخشش ، حتي گرده ايي نان موجود براي افطار ، به يتيم به مسكين و به اسير  ، و چه در دفاع از دين و ولايت ، كه آوازه نبردش با غاصبين ، تا به آسمانها كشيده است و چه در احقاق حق ، با بيان و خطبه ، آنچنان در مسجد و آن مجلس ، كه همه را شرمنده نامردمي شان نمود ، كه عمري داد مردانگي در ميدادند . و چه ساده گذشته را فراموش و گذشتگان را مطيع گرديدند كه بت پرستي به دنيا پرستي اشان كشيده بود . و اين است كه تحمل نمي كند شرك را ، تا از مناره مسجد ، فرياد خدا خدا بر گيرد و نام رسول خدا فرياد زند. و اينچنين است كه به پدر ملحق مي شود و عالم را از وجود خويش محروم ميسازد .

چون لاله؟ كه لاله رنگ و بويش از اوست  

چون هور ؟ كه نور و رنگ و رويش از اوست

در هر دو جهان ، جز او شبيه اش نبود

گر طاهره ايي بود؟ وضويش از اوست

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 0:44  توسط مسافری غریب  |