|
راه پیمای عراق آسمان آتش، زمين آتش، زمان آتش گرفت سنگ خارا، آب دريا، انس و جان آتش گرفت از فلق خورشيد ره پيماي مغرب تا كه شد ردّ پايش تا شفق در آسمان آتش گرفت كعبه را گويا نشاني از نگاه يار بود از نشان بگذشت تا، جان نشان آتش گرفت چشم آب تا بر لبان تشنه ي ساقي فتاد زين عطش تا سينه ي آب روان آتش گرفت ساقي خورشيد با مشگي كه مي سوخت از عطش تشنه لب با ضربت گرزي گران آتش گرفت حنجري را پاره چون سازد نگردد شعله ور آتشي افروخت تا تير و كمان آتش گرفت سينه ي خورشيد را زخم سنان و نيزه چيست عشق غوغايي نمود آنجا، سنان آتش گرفت بهر يك انگشتري انگشت كي گردد جدا؟ تيغه ي بشكسته دست ساربان آتش گرفت چون شهابي شعله ور مي سوخت و طي ميكرد راه محمل اندر محمل اين كاروان آتش گرفت حنجر گوياي راوي قصه خورشيد را بر زبان آورد، دل پير و جوان آتش گرفت بر لب و دندان خورشيد هدايت، خيزران بوسه زد تا بر لبانش، خيزران آتش گرفت اين چه غوغايي كه هر دم شعله ور تر مي شود خاطرش آتش به جانم زد، زبان آتش گرفت
+ نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت 16:4  توسط م .فریاد
|
گاه با عربده ايي تام دروغ مي گويد
گاه با پچ پچ آرام دروغ مي گويد
آدم از روز ازل تا دم مرگ مي خندد
بي نوا تا ته فرجام دروغ مي گويد
دفتر ثبت سند، ثبت كند واقعه را
بي ادب از لب حكام دروغ مي گويد
شا كليد همه فجار دروغ گفتن هاست
چه شده، آدم خوشنام دروغ مي گويد
گاه با دفتر و با نام به هم مي بافد
گاه با برگه بي نام دروغ مي گويد
رمز و رازي ست در اين جعبه كه مي خنداند
گاه با قصه آلام دروغ مي گويد
جشن خوش آمدن و رفتن زنداني هاست
چو قناري ز دل دام دروغ مي گويد
باده ديوانه كند آدم هشيار اما
باده هم از لب اين جام دروغ مي گويد
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 0:15  توسط م .فریاد
|
سوگند
هم به ويراني دلهاي پريشان سوگند هم به طوفندگي موج خروشان سوگند هم به خاكستر خاموش دلي افسرده هم به شرّاره هر شعله سوزان سوگند هم به آواي نسيمي كه به لبخند آيد هم به گردن كشي و نعره طوفان سوگند نه بدين آدم گمراه صحاري اي دل به خداوند نهان در دل انسان سوگند راه گم كرده به صد بتكده بر دوش علم به مسلماني هر تازه مسلمان سوگند من بدو كافر و او كافر بر دين من است آتش افتاده به ايمان ، به ايمان سوگند دردِ بالاتر از اين درد كجا مي خواهي كفر هم خانه ي مان گشته به قرآن سوگند
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 22:28  توسط م .فریاد
|
بسمه تعالي ميلاد مسعود منجي عالم بشريت امام زمان بر همه عاشقان مبارك باد اينك دو غزل واره را به پيشگاه حضرت صاحب الزمان و همه عاشقانش تقديم ميكنم آفتابا
آفتابا غم هجران تو طولاني شد
اي بسا شمع كه در پاي تو قرباني شد
سوختن در دل ظلمتكده با دامن اشك
عيش پروانه و گل ، شام پريشاني شد
عقده در حنجره ، فرياد درونم را كشت
دل شكست، ديده بهاري شد و باراني شد
جامي از نور به حلقوم شب تار بريز
روزمان تار چنان، چون شب ظلماني شد
راستي مرد، دروغ گشته متاع بازار
قحط سالي به سر آمد، چو فراواني شد
رنگ ها رنگ برنگ گشته و صد رنگ شدن
جنس دلها ي بلورين، همه سيماني شد
ديده ها شد متحير، كه چرا خورشيد نيست
آسمان تيره و تاريك شد و طوفاني شد
منتظر تا به كدام وقت و صبوري تا كي
تيغ بر كش كه دگر قحط مسلماني شد
مسيحاي زمان
سينه ام رنجور جور دست اغيار است كجايي ؟
داغ ها بر سينه ها چون كوه آوار است كجايي ؟
باغبانا باغها گو از عطش پژمرد و خشكيد
دشت هاي تشنه گو محتاج رگبار است كجايي ؟
لشگري از جور و ظلمت حمله ور بر نور شمعي است
روز ها مان تيره تر از هر شبي تار است كجايي ؟
دوستان در دشمني ها چون برادر هاي يوسف
حنجر ي چون لاله زير تيغ اشرار است كجايي ؟
درد بي دردي است اين دردي كه جانها مبطلا شد
تن اسير تار و پود روح بيمار است كجايي ؟
اي مسيحاي زمان درهم شكست فرزند آدم
پيكر هابيل بين آويزه ي دار است كجايي ؟
شيطنت هاي شياطين طعنه بر خورشيد دارند
زخم هايي بد تر از شمشير گفتار است ، كجايي ؟
چشم اميد ضعيفان مانده بر راه است ، شايد
آيد از ره آنكه دستش دست كرار است ، كجايي ؟
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 22:36  توسط م .فریاد
|
بسمه تعالي امروز روز میلاد مولود کعبه حضرت علی ابن ابیطالب امیرالمومنین خدای ایمان به خدا خدای شمشیر در حمایت از دین ُ خدای صبر و سکوت ُ خدای تقوا و عدالت خدای خطبه و خطابت و منتهای بندگی در برابر حق این میلاد فرخنده را به تمامی شیعیانش تبریک می گویم و اینک شاهکار فرمان حکومتی علی (ع) به مالک اشتر را بعنوان هدیه این روز تقدیم می کنم. عهد نامه حضرت اميرالمومنين به مالك اشتر اين فرماني است از بنده خدا ، علي امير مومنان به مالك اشتر پسر حارث ، در عهدي كه با او مي گذارد ف هنگامي كه وي را به حكومت مصر مي گمارد تا خراج آن را فراهم آرد و پيكار كردن با دشمنان و سامان دادن كار مردم مصر و آباد كردن شهر هاي آن . او را فرمان مي دهد به ترس از خدا و مقدم داشتن طاعت خدا بر ديگر كارها ، و پيروي آنچه در كتاب خود فرمود ، از واجب و سنتها كه كسي جز با پيروي آن راه نيك بختي را نپيمود و جز با نشناختن و ضايع ساختن آن بدبخت نبود و اينكه خداي سبحان را ياري كند به دل و دست و زبان ، چه او ( جل اسمه ) ياري هر كه او را يار باشد پذيرفته است و ارجمندي آن كس كه – دين – او را ارجمند سازد ، به عهده گرفته. او را مي فرمايد تا نفس خود را از پيروي آرزوها باز دارد و هنگام سر كشيها به فرمانش آرد كه " همانا نفس به بدي وا مي دارد ، جز كه خدا رحمت آرد " . و مالك بدان كه من تو را به شهر هايي مي فرستم كه دستخوش دگرگونيها گرديده ، گاه داد و گاهي ستم ديده ، و مردم در كارها ي تو چنان مي نگرند كه تو در كارهاي واليان پيش از خود مي نگري ، و در باره توآن ميگويند كه در باره آنان مي گويي ، و نيكو كاران را به نام نيكي توان شناخت كه خدا از ايشان بر زبانها ي بند گانش جاري ساخت ، پس نيكو ترين اندوخته خود را كردار نيك بدان و هواي خويش را در اختيار گير ، و بر نفس خود بخيل باش و زمام آن را در آنچه برايت روا نيست رها مگردان ، كه بخل ورزيدن بر نفس، داد آن را دادن است در آنچه دوست دارد ، يا ناخوش مي انگارد و مهرباني بر رعيت را بر دل خود پوششي گردان و دوستي ورزيدن با آنان را و مهرباني كردن با همگان ، و مباش همچون جانوري شكاري كه خوردنشان را غنيمت شماري چه رعيت دو دسته اند : دسته ايي برادر ديني تو اند ، و دسته ديگر در آفرينش با تو همانند، گناهي از ايشان سر مي زند يا علتهايي بر آنان عارض مي شود ، يا خواسته و نا خواسته خطايي بر دستشان ميرود ، به خطاشان منگر ، و از گناهشان در گذر ، چنانكه دوست داري خدا بر تو ببخشايد و گناهت را عفو فرمايد ، چه تو بر تر آناني ، و آن كه بر تو ولايت دارد از تو بر تر است ، و خدا از آن كه تو را ولايت داد بالاتر ، و او ساختن كارشان را از تو خواست و آنان را وسيلت آزمايش تو ساخت ، و خود را آماده جنگ با خدا مكن كه كيفر او را نتواني بر تافت و در بخشش و آمرزش از او بي نياز نخواهي يافت و بر بخشش پشيمان مشو و بر كيفر شادي مكن ، و به خشمي كه تواني خود را از آن برهاني مشتاب ، و مگو مرا گمارده اند و من مي فرمايم ، و اطاعت امر را مي پايم ، چه اين كار دل را سياه كند و دين را پژمرده و تباه و موجب زوال نعمت است و نزديكي بلا و آفت، و اگر قدرتي كه از آن بر خورداري ، نخوتي در تو پديد آرد و خود را بزرگ بشماري ، بزرگي حكومت پروردگار را كه بر تر از تو است بنگر، كه چيست ، و قدرتي را كه بر تو دارد و تو را بر خود آن قدرت نيست، كه چنين نگريستن سركشي تو را مي خواباند و تيزي تو را فرو مي نشاند و خرد رفته ات را به جاي باز ميگرداند . بپرهيز كه در بزرگي فروختن ، خدا را همنبرد خواني و در كبريا و عظمت خود را همانند او داني كه خدا هر سر كشي را خوار مي سازد و هر خود بيني را بي مقدار. داد خدا و مردم و خويشاوندان نزديكت را از خود بده و آن كس را كه از رعيت خويش دوست مي داري ، كه اگر داد آنان را ندهي ستمكاري، و آن كه بر بندگان خدا ستم كند خدا به جاي بندگانش دشمن او بود ، و آن را كه خدا دشمن گيرد ، دليل وي را نپذيرد و او با خدا سر جنگ دارد ، تا آنگاه كه باز گردد و توبه آرد و هيچ چيز چون بنياد ستم نهادن، نعمت خدا را دگرگون ندارد ، و كيفر او را نزديك نيارد ، كه خدا شنواي دعاي ستمديدگان است و در كمين ستمكاران. و بايد از كارها آن را بيشتر دوست بداري كه نه از حق بگذرد ، و نه فرو ماند، و عدالت را فرا گير تر بود و رعيت را دلپذير تر، كه ناخشنودي همگان خشنودي نزديكان را بي اثر گرداند، و خشم نزديكان خشنودي همگان را زياني نرساند، و به هنگام فراخي زندگاني ، سنگيني بار نزديكان بر والي از همه افراد رعيت بيشتر است، و در روز گرفتاري ياري آنان از همه كمتر، و انصاف را از همه ناخوشتر دارند ، و چون در خواست كنند فزونتر از ديگران ستهند و به هنگام عطا سپاس از همه كمتر گزارند ، و چون به آنان ندهند دير تر از همه عذر پذيرند و در سختي روزگار شكيبايي را از همه كمتر پيشه گيرند ، و همانا آنان كه دين را پشتيبانند ، و موجب انبوهي مسلمانان، و آماده پيكار با دشمنان ، عامه مردمانند ، پس بايد گرايش تو به آنان بود و ميلت به سوي ايشان. و از رعيت آن را از خود دور تر دار و با او دشمن باش كه عيب مردم را بيشتر جويد ، كه همه مردم را عيبهاست و والي از هر كس سزاوار تر به پوشيدن آنهاست، پس مبادا آنچه را بر تو نهان است آشكار گرداني و بايد، آن را كه برايت پيداست بپوشاني، و داوري در آنچه از تو نهان است با خداي جهان است، پس چندان كه تواني زشتي را بپوشان تا آن را كه دوست داري بر رعيت پوشيده ماند، خدا بر تو بپوشاند. گره هر كينه را " كه از مردم داري" بگشاي و رشته هر دشمني را پاره نماي، خود را از آنچه برايت آشكار نيست نا آگاه گير و شتابان گفته سخن چين را مپذير ، كه سخن چين نرد خيانت بازد هر چند خود را همانند خير خواهان سازد. و بخيل را در راي زني خود در مياور كه تو را از نيكو كاري باز گرداند، و از درويشي مي ترساند ،و نه ترسو را تا در كارها سستت نمايد ، و نه آزمند را تا حرص ستم را برايت بيارايد، كه بخل و ترس و آز سرشتهايي جدا جدا ست كه فراهم آورنده آنها بد گماني به خدا ست، بد ترين وزيران تو كسي است كه پيش از تو وزير بد كاران بوده و آن كه در گناهان آنان شركت نموده ، پس مباد چنين كسان محرم تو باشند كه آنان ياوران گنهكارانند ، و ستمكاران را كمك كار ، و تو جانشيني بهتر از ايشان خواهي يافت كه در راي و گذاردن كار چون آنان بود ، و گناهان و كردار بد آنان را بر عهده ندارد ، آن كه ستمكاري را در ستم يار نبوده و گناهكاري در گناهش مدد كار، بار اينان بر تو سبكتر است، و ياري ايشان بهتر و مهرباني شان بيشتر و دوستي شان با جز تو كمتر ، پس اينان را خاص خلوت خود گير و در مجلسهايت بپذير ، و آن كس را بر را بر ديگران بگزين كه سخن تلخ حق را به تو بيشتر گويد ، و در آنچه كني يا گويي - و خدا آن را از دوستانش نا پسند دارد- كمتر ياريت كند، و به پارسايان و راستگويان بپيوند ، و آنان را چنان بپرور كه تو را فراوان نستايند و با ستودن بيهوده از كاري كه نكرده ايي خاطرت را شاد نمايند ، كه ستودن فراوان خود پسندي آرد و به سركشي وا دارد. و مبادا نكو كو كار و بد كردار در ديده ات برابر آيد ، كه آن رغبت نكوكار را در نيكي كم كند و بد كردار را به بدي وادار نمايد و در باره هر يك از آنان آن را عهده دار باش كه او بر عهده خود گرفت، و بدان كه هيچ چيز گمان والي را به رعيت نيك نيارد ، چون نيكي كه در حق آنان كند و بارشان را سبك دارد و ناخوش نشمردن از ايشان آنچه را كه حقي در آن ندارد بر آنان ، پس رفتار تو چنان بايد ، كه خوش گماني رعيت برايت فراهم آيد ، كه اين رنج دراز را از تو مي زدايد ، و به خوش گماني تو آن كس سزاوار تر كه از تو بدو نيكي رسيده و بد گمانيت بدان بيشتر بايد كه از تو بدي ديده. و آئين پسنديده ايي را بر هم مريز كه بزرگان اين امت بدان عمل نموذه اند ، و مردم بدان وسيلت به هم پيوسته اند ، و رعيت با يكديگر سازش كرده اند ، و آئيني را منه كه چيزي از سنتهاي گذشته را زيان رساند ، تا پاداش از آن نهنده سنت باشد و گناه شكستن آن بر تو ماند. و با دانشمندان فراوان گفتگو كن و با حكيمان فراوان سخن در ميان نه ، در آنچه كار شهرهايت را استوار دارد و نظمي را كه مردم پيش از تو بر آن بوده اند بر قرار. و بدان كه رعيت را صنفهاست كه كار برخي جز به برخي ديگر راست نيايد ، و به برخي از برخي ديگر بي نيازي نشايد. از آنان سپاهيان خدايند و دبيران كه در نوشتن نامه هاي عمومي و يا محرمانه انجام وظيفه نمايند ، و از آنها داورانند كه كار به عدالت دارند و عاملانند كه كار خود به انصاف و مدارا رانند، و از آنان اهل جزيه و خراج اند، از ذميان و مسلمانان و بازرگانانند و صنعتگران و طبقه فرودين از حاجتمندان و درويشان ، و خدا نصيب هر دسته را معين داشته و ميزان واجب آن را در كتاب خود يا سنت پيامبرش (ص) نگاشته، كه پيماني از جانب خداست و نگهداري شده نزد ماست. پس سپاهيان به فرمان خدا – رعيت را دژهاي استوارند، و واليان را زينت و وقار، دين به آنان ارجمند است، و راه ها بي گزند ، و كار رعيت جز به سپاهيان قرار نگيرد، و كار سپاهيان جز با خراجي كه خدا براي آنان معين فرموده درستي نپذيرد تا بدان در جهاد با دشمن خود نيرومند شوند و كار خود را بدان سامان دهند ، - و آنان را از خراج آن اندازه بايد – كه نيازمنديشان را كفايت نمايد، و اين دو دسته – رعيت و سپاهيان – بر پاي نماند جز با سومين دسته از مردمان كه قاضيانند و عاملان و نويسندگان ديوان، كه كار عقدهه را استوار مي كنند و آنچه سود مسلمانان است فراهم مي آورند، و در كارهاي خصوصي و عمومي مورد اعتمادند. ادامه دارد
ترجمه از استاد دکتر شهیدی رحمت الله علیه
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 7:13  توسط م .فریاد
|
بسمه تعالي امروز سالروز شهادت معلم بزرگ، دكتر علي شريعتي است، آنكه آموختن برايش زندگي و جهل براي خود و جامعه اش ، بد تر از مرگ، اسطوره بيان ، سلطان قلم، دانشجويي سخت كوش، دانشمندي بي بديل، زائيده رنج، پرورش يافته درد، در كوير، كوه صبر و متانت، فرياد گري آرام، رودي پر توان عازم بر كوير ، كوير تشنه علم و آگاهي، حقيقت جويي خستگي ناپذير، و جستجو گري در مسير شدن، از بودن، كه بودن را كمال نمي دانست، كلامش حلاوت جانهاي خسته، قلمش نقش آفرين حقيقت ، نگاهش تيز بين و آينده نگر، با تفكري پويا، جنگجويي بي همتا در ميدان انحطاط و انجماد فكر، عاشق آگاهي، چون سربازي با سلاح خودكار، با فشنگ كلام، از خشاب آگاهي، هدف، سينه جهل و تباهي، استوار چون كوه، و صبور چون ساحل، بي انتها چون دريا، سفر كرده ايي هميشه حاضر، جان نثاري زنده، شيفته پويايي و حركت، دشمن ماندگاري و سكون، تلاشش انديشيدن و شغلش روشنگري، آشناگر روشنايي، روايتگر داستان درد و غربت، درد عشق ، درد مظلوميت تمامي تاريخ، فرياد فرو مرده حقيقت ، تنهايي بريده از ما، و پيوسته به او، به بينهايت، به خلوص، به يكتائي، پيام آور بيداري قبل از سپيده، دعوت گر بر قيام بر قامت شكسته شب، مشوق حركت بر عليه ظلم و تباهي، كه انتظار خورشيد را در اعتراض بر شب مي دانست، چون قمري بر پهناي آسمان، هم آواز خورشيد، واسط بر زمين، تا در شبهاي ظلماني جرعه ايي از روشنائي را در كام ظلمت فرو ريزد، با كلامي بر آمده از دل و دلنشين دلهاي زنده، آنگونه كه از زبان زمان سخن مي گويد، چون رودي جاري شده از سينه صخره هاي سخت، بر دشت زمان، شفاف چون آينه، طبيبي متبحر در درمان درد لا علاج جهل با داروي آگاهي و شناخت، چشمه ايي زلال جاري شده از زمزم، كه تشنگان حقيقت را سيراب ميكند، كه تباهي را مي زدايد، و اينك، دارويي براي درد و شربتي براي تلخيها . در همه جامعه هائي كه علم در آنجا مطرح است بر خلاف جامعه هاي ما كه مسئله علم مطرح نيست فقط ديكته مطرح است، تضاد و اختلاف وجود دارد، اما در افكار و عقايد بر خلاف جامعه هاي منحط سنتي يا عقب مانده، كه تضاد وجود دارد اما نه در افكار بلكه در اشخاص ، در جامعه هاي عقب مانده اشخاص با هم اختلاف دارند اين از قيافه آن بدش مي آيد آن با اين لج است اين با آن كينه دارد او جزء آن دسته است اين جزء آن باند است اينها با هم دعوا دارند توطئه مي كنند دشنام مي دهند حمله مي كنند تهمت مي زنند اين جور مسائل مطرح است ، اما مسائل فكري مطرح نيست : فلان آقا كه هميشه طرف فلان عده كوبيده مي شده بعد كه با آنها آشنا و رفيق مي شود روبوسي مي كنند و دست و روي يكديگر را مي بوسند و بعد از لحاظ فكري هم با هم يكي مي شوند و يا يكنفر از لحاظ فكري با چند نفر يا يك نفر ديگر اختلاف دارد ولي چون با هم رفت و آمد دارند و رفيقند اختلاف فكريشان بكلي مطرح نيست ملاك اشخاص است نه آراء اما در جامعه هائي كه فكر مطرح است و فكر مبنا است خويشاونديها و دشمني ها ، دوري ها و نزديكي ها بر اساس ايمان و عقيده است بر اساس علم است و بر اساس اعتقاد است – چه در محيط دانشگاهي – در آنجا تضاد هست تضاد فكري تضاد علمي چنانكه در جامعه خودمان ، در قرن اول و دوم و سوم و چهارم و پنجم كه قرن تمدن اسلامي و شكوفائي انديشه و نبوغ و علم در محيطهاي اسلامي و محضر هاي اسلامي است ، مي بينيم كه اشخاص هر كدام مكتب خاص و نظر خاصي دارند و با هم جنگ هم دارند ، دعوا دارند اما جنگ فكري و دعواي اعتقادي ، با هم دوست هم هستند و به هم ارادت هم مي ورزند و حرمت يكديگر را هم قائلند ، ولي از لحاظ فكري با همديگر اختلاف دارند و اختلاف خودشان را هم در محضر هاي علمي جلوي دانشجويان ، جلو دانش پژوهان ، در محضر هاي درسي و تحقيقي اعلام مي كنند و هيچ وقت بخاطر مصلحت يا به خاطر رفاقت يا به خاطر جانبداري از اين و آن ، از لحاظ علمي يا در مسائل اعتقادي ، چيزي را فرو گذار يا كتمان نمي كنند در همان قرون اول و دوم و سوم مي بينيم مثلا در فقه ، مكتب بصره با مكتب كوفه اختلاف دارد و مكتب بصره و كوفه با مكتب اندلس اختلاف دارند و هر سه با مكتب طوس ، ري و نيشابور اختلاف دارند ، اين اختلاف ها گاه بقدري زياد است كه امروز براي ما خيلي عجيب است كه دو عالم اينقدر از لحاظ شناخت اسلام با هم اختلاف داشته باشند . اين اسلام را يك طور مي فهمد و آن ديگري اسلام را طور ديگر و متضاد با آن مي فهمد و هر دو عالم بزرگ اسلامي هستند و هر دو هم به يكديگر احترام مي گذارند و هر دو هم دائما عليه مكتب فكري همديگر تحقيق و انتقاد و اعتراض مي كنند اين علامت حيات و زندگي و حركت فكر در يك جامعه است . در اروپا كه بساط علم گرم است و خود دانشمندان هستند كه نظر و تئوري مي دهند ، بعنوان شاگرد وارد درس مثلا آقاي گرويچ كه مي شديم مي ديديم تمام اين دو ساعت را در رد آقاي لوي استروس مي گذراند و او را به به شدت مي كوبد و بعد وارد كلاس او كه مي شديم (لوي استروس) مي ديديم كه تمام ساعاتش را عليه نظريات گورويچ اختصاص مي دهد و با شدت او را مي كوبد و بعد از خود گورويچ راجع به لوي استروس مي پرسيديم و از لوي در باره گورويچ مي پرسيديم هر كدامشان اعتراف داشتند كه ديگري داراي شخصيت بزرگ علمي و فكري است و ديگري جامعه شناس بزرگي است اما من از الف تا ي با او مخالفم ، بر خلاف در جامعه هاي عقب مانده و منحط گاه مي بينيم كه يك نفر تمام زندگيش را در راه يك فكر و يك عقيده داده است و بسياري از عقايد ي را هم كه اعلام مي كند عقايدي است كه فلان گروه يا فلان فرد با آنها موافق است، اما يكجا يك كلمه با سليقه اش موافق نباشد نه تنها روي همه عقايد آدم بلكه روي ايمان آدم روي شخصيت وجودي آدم و گذشته آدم و زندگي خصوصي آدم خط بطلان مي كشد و در باره اينكه اين آدم اصلا صميمي است يا خائن است يا اصلا دشمن است يا اصلا آمده ريشه را بكند شك مي كند ، بعد كه مي فهميم مي بينيم كه اختلاف سر اين است كه در كتابي كه فلان نويسنده صدهزار صفحه نوشته يا فلان گوينده صد هزار كلمه گفته و بعد در جائي يك غلط چاپي پيدا شده يا در جاي يك غلط واقعي مثلا حرفي را درست نگفته و او اين را تحمل نمي كند . علامت اينكه جامعه و فردي از لحاظ فكري پيشرفته و باز است اينست كه قدرت تحمل عقيده مخالف را زياد دارد، اما آدم منحط آدمي است كه قدرت تحمل عقيده مخالف را ندارد ، تا يك جا ببيند كه با سليقه اش جور نيست نمي گويد كه شايد حق با او باشد يا شايد يك غلط باشد ولي هزار جاي ديگر را حرف درست زده است، بايد تحملش كرد بايد رفت روشنش كرد بايد رفت گفت كه آقا اينجا را اشتباه كردي ديگر دو مرتبه اشتباه نكن، نمي آيد اصلاحش بكند، بلكه تحمل نمي كند و بعد مي خواهد با هر وسيله ائي كه بدستش مي رسد و حتي مي تراشد و با دست هر كسي كه امكان داشته باشد طرف را بكوبد و نه تنها بكوبد بلكه لجن مال كند . اين از خصوصيات جامعه هاي عقب مانده است ، بعضي از روشن فكران بدروغ و به غلط خيال مي كنند كه اين جزء خصوصيات روح مذهبي است مي گويند كه چون روح مذهبي روحي است مبتني بر يقين و اعتقاد به اينكه آنچه كه ما الان به اسم دين داريم از طرف خدا آمده و پيغمبر گفته بنا بر اين اينست و جز اين نيست، و هر كس كه غير از اين حرف بزند آن حرف كفر است، چون مبناي فكر مذهبي اين است ، آدم مذهبي اصولا حرف حساب گوش نمي دهد حرف مخالف گوش نمي دهد نظر تازه گوش نمي دهد و تحمل نمي كند و تا ببيند يك نفر يك حرف بر خلاف عقيده اش مي زند قبل از اينكه بفهمد فكرش و استدلالش چيست مي گويد كه اين آدم نجس است، در صورتي كه درست بر عكس، اين علامت جامعه منحط است علامت آدم منحط است نه آدم مذهبي، جامعه منحط، مذهبي هم باشد اين تعصب تنگ نظرانه منحط را دارد، ضد مذهبي هم باشد اين تعصب تنگ نظرانه را دارد . ما الان در محيطهاي علمي، در همين ايران گرفتارش هستيم حتي شايد بيش از محيطهاي مذهبي گرفتارش هستيم مثلا فلان آقا روشنفكر است ضد مذهبي است به يك مكتب ايسم ي معتقد است اما اگر يك نفر تمام عقايدي كه ابراز مي كند موافق با مكتب او باشد ولي مثالي تازه زده باشد ، يا او نشنيده باشد كه فعلا اين عقيده اي دارد كه آن عقيده تازه است و در قالبهاي فكري او نمي گنجد ، يا او چون مكتبش مكتب ضد مذهبي است ، وقتي كه مي شنود كه من مثلا مذهبي هستم حتي اگر صد تا اصول مشترك با من مذهبي داشته باشد ميخواهد تمام عقايد مشتركمان را نفي كند و اصولا مرا به عنوان عاملي كه مي خواهد تمام آن اصول را از بين ببرد به تهمت هاي بسيار ضد انساني و ضد اخلاقي مي كوبد ، من هميشه در كلاسها و كنفرانسها گفته ام كه هرگز آدمي آنقدر متعصب و از لحاظ فكري آنقدر پائين نيستم كه در برابر كسي كه از لحاظ فكري و از لحاظ اعتقادي مخالف است، بگويم كه همه حرف هايي كه من مي زنم درست است، چنين حرفي را يا بايد پيغمبر بزند يا فقط يكي از آدمهاي معمولي و آدمي كه خيلي پائين است حق دارد بزند در حاليكه كس ديگر از جمله ما ها كه فقط بايد با تفكر ، تعقل ، كتاب خواندن ، فهميدن و فكر كردن چيزي ياد بگيريم و چيزي بفهميم و چيزي بگوئيم، هميشه يك ضريب خطا در افكار و عقايدمان داريم يك ضريب خطا، آن ضريب خطا به ميزاني است كه ما هوش داريم ، استعداد داريم، مايهء علمي داريم ، كار مي كنيم و صميميت داريم بنابر اين هر كس تا آخر عمرش بايد اعلام بكند كه يك ضريب خطا يك ضريب احتمال خطا در افكار و در استنباطات علمي اش هست و دارد و من هم اين را صدها مرتبه گفته ام . اما آنكه ضد مذهبي و رقيب من است ، و به وضع اجتماعي يا اخلاقي من معتقد يا آشناست ، فقط چون شنيده كه من مذهبي ام ، مرا نجس ميداند . اينست كه من ميبينم الان در محيط هاي ما ، كساني كه مذهبي هستند ، به همان اندازه از لحاظ تعصب ، عقيده ي مخالف را تحمل نمي كنند كه آنها ئيكه خودشان را روشن فكر و ضد مذهب و آ دمهاي منطقي و علمي و حتي ديالكتيسين ميدانند . آنها بيشتر از ما ها احساس تعصب ميكنند و تنگ نظري به خرج ميدهند ، چنانكه من ، كه وابسطه به هر دو محيط هستم و ميتوانم هر دو محيط را با هم مقايسه كنم ، در هر دو محيط تجربه كردم : در محيط مذهبي ، كه من كار كرده ام و كار ميكنم ، آدمهاي صميمي اي هستند كه مذهبي اند ، و من نظري داده ام كه با عقيده و سليقه آنها جور نبوده ، و مخالفت كرده اند ، انتقاد كرده اند ، ولي تهمت نزده اند ، گفته اند كه اين حرفش غلط است ، ولي اتهام نزده اند كه فلاني رفته مثلاً ، از كجا پول گرفته كه بيايد اين حرف را بزند، چنين چيزي نگفته اند، يا اگر كساني هم به عنوان فحاشي يا ياوه گويي يا تهمت مخالفت كرده اند آدمهاي دست دوم و شبه مقدس ها بوده اند ، مرجع علمي روحاني يك مجتهد بزرگ ، يك عالم واقعي اسلامي كه كتابهاي مرا خوانده ، نوشته هايم را ديده ، حرفهايم را شنيده بسيار هم انتقاد داشته است و بعضي از انتقادها هم بحق بوده و من هم اعتراف داشتم كه انتقادش درست است ، اما به هياهو و بدگويي و فحاشي و تفسيق و تكفير نپرداخته است، در صورتي كه بر عكس در محيطهاي اجتماعي مدرن خيلي پيشتاز و پيشرو بوده كسي كه تا شنيده كه كتاب من كتابي مذهبي است و راجع به اسلام نوشته ام از روي پشت جلد كتاب مرا رد كرده ، در آن نگاه نكرده و بعد عليه من كتاب نوشته و هر چه فحش خواسته داده و بعد گفته اصلا لازم نيست شما خود كتاب فلاني را بخوانيد ، من اينگونه تعصب را ميان ضد مذهبي ها و غير مذهبي ها بيشتر ديدم تا مذهبي ها . بنا بر اين مساله تنگ نظري و تحمل نكردن عقيده مخالف خاصيت جامعه پائين و خاصيت مغز تنگ است نه خاصيت مذهب چنانچه باز همين مذهب را در قرون 2 – 3 – 4 – 5 مي بينيم كه امام شيعي ، امام اسلامي نه يك فرد مسلمان يا مومن يا مقدس – و پيشواي بزرگ و مرجع بزرگ اسلام نشسته ، در كجا؟ در مسجد ، در كدام مسجد ؟ مسجد قرن اول و دوم ، كه مركز قدرت مذهبي عالم است فلان ناتوراليست – (دهري يعني ناتوراليست طبيعت پرست) آمده به خدا بد گفته ، مناسك حج را يكي يكي مسخره كرده ، به نبوت بد گفته ، قيامت را مسخره كرده و به اسلام حمله و انتقاد شديد كرده و امام شيعي و يا امام سني – مرجع تقليد همه مردم ، از لحاظ ديني – با تحملي كه امروز در قدرت يك عالم بزرگ در دانشگاه هاي مدرن بي مذهب امروز هم نيست ، حرفش را يكي يكي گوش داده است و با يك محبت و بزرگ منشي و بزرگواري يكي يكي رد كرده بطوري كه آن آدم اگر هم مومن و معتقد به مذهب نشده باشد معتقد به اين شده كه مرد بزرگي است. ابوالعلا نزد سيد رضي مي رود و بحث مي كند ، ابوالعلا فرديست كه ميداند در قرن و عصر خودش يك نوع نيهيليسم خاص دارد ، او كسي است كه مي گويد كه مردم دنيا دو جورند : يا عقل دارند و دين ندارند ، يا دين دارند و عقل ندارند و اين حرفي كه مي زند بزرگترين افتخار براي دين در اين دوره است كه در اوج قدرت اسلام و در موقعيكه شمشير هاي مومن و مسلمانان دارد سرنوشت دنيا را تعين مي كند ، در همان موقع يك شاعر بي پناه تنهاي بيكس و كار، كه نه حزب دارد نه پايگاه دارد و نه قدرت دارد نه حكومت با او است نه مذهب با او است نه مردم با او هستند چنين آدمي به مذهب فحش مي دهد و مي تواند فحش بدهد و كسي هم به كارش كاري ندارد ، آزادي فكري در داخل تا اين حد است و چنين آدمي نزد سيد رضي يكي از بنيان گذاران مكتب علمي شيعي كه به مكتب ما رسميت ميبخشد مي رود و با او بحث مي كند و بعد بيرون مي آيد ( اينها دو تضاد ند او بايد به اين بگويد تو نجسي، اين بايد به او بگويد كه اين خرافه محض است)و مي گويد لا قيته و رايت الناس في رجل والدهر في ساعه والارض في دار او را (سيد رضي را ) كه ملاقات كردم تمام مردم دنيا را در يك مرد و تمام تاريخ و تمام طول زمان را در يك ساعت كه با او بودم و تمام گستره زمين را در يك اطاق 3 در 4 (اطاق او) ديدم ، اين ارزش دارد ، نه يك مريد متعصب، روابط فكري تا اين حد است. ابن ابي العوجا يكي ديگر از همين دهريون است كه بعنوان آدم ضد مذهبي معروف بوده است و در قرن 1 و 2 معلوم است كه اين ضد مذهبي ها در جامعه اسلامي غريب بودند توده ها همه مسلمانند ، حكومت اسلامي است قدرت اسلامي است ، ارتش اسلامي است ، علم اسلامي است ، تمامي انستيتوسيونهاي اجتماعي اسلامي است اين افراد افراد بي كس و كار هستند به سادگي مي توانستند اينها را بكشند ولي اينها تا آخر عمرشان مبارزه مي كردند و آزادي فكري داشتند و هميشه هم با آنها بحث مي كردند و اين عكس العملي بوده كه قدرت اسلام و شمشير اسلام به اينها نشان مي داده . يك روز كه امام صادق (ص) نبوده ، ابن ابي العوجا با شاگردانش حرف مي زند و طبق همان عادات به شدت و با اهانت به مقدسات اسلامي حمله مي كند شاگرد هاي امام صادق _ كه آنجا بودند _ بشدت او را مي كوبند كه اين مزخرفات چيست ؟ جلو حرف دهنت را بگير و ..... بعد او مي گويد كه عجب شما شاگرد امام صادق (ص) هستيد ؟ من امام صادق را مي ديدم و بعد هر چه به دهنم مي آمد مي گفتم و با شدت مقدسات او را مي كوبيدم و او مثل يك پدر هضم مي كرد و حرفهايم را گوش مي كرد و بعد يكي يكي جواب مي داد، حا لا شما كه با من اينطور عكس العمل نشان مي دهيد شاگرد هاي آن مرد هستيد ؟ روابط به اين شكل بوده و براي همين هم هست كه آن تمدن عظيم اسلامي بوجود آمده. تمدن كه با شمشير و زور درست نمي شود، با تهمت درست نمي شود ، با پرونده سازي براي اشخاص درست نمي شود ، با حق كشي درست نمي شود ، فرهنگ، احياي مذهب ، گسترش يك ايمان در اذهان مردم ، جلوي يك زمان و جبر يك زمان ، كه به اين شكل مي رود، ايستادن و از اسلام در اين دوره سخن گفتن، با اين تنگ نظري ها درست نمي شود . اين در صورتي درست مي شود كه هر كس به هر ميزاني كه دستش مي رسد فكرش مي رسد، قلمش مي رسد ، پولش مي رسد قدمش ميرسد در اين راه صميمانه كار كند و براي آنچه كه تشخيص مي دهد صميمانه فداكاري كند . از مجموعه اينها شايد بتوان در برابر اين سيل علم گير ايستاد و اين نسل را نجات داد . يكي از آنها اين است كه هميشه كار كنيم و هميشه بگوييم و هميشه تحقيق كنيم و فقط يك وسوسه داشته باشيم كه حرفمان درست باشد ولو در عين حال بدانيم كه احتمال اينكه اين حرف درست نباشد نيز هست ، هم مخالف بايد نسبت به آدم هايي مثل من اين تحمل را داشته باشد و اجازه بدهد كه دراين راهي كه اعتقاد داريم كار بكنيم و هم ما كه كار مي كنيم بايد معتقد باشيم كه آنچرا كه كار مي كنيم و آنچرا كه مي گوييم صد در صد وحي منزل نيست و احتمال خطا بودن براي همه ما هست ، اين طور است كه انديشه تكامل پيدا ميكند ، با تصادم و تضاد فكري است كه فكر تكامل پيدا مي كند ، من جوان به چه صورت مي توانم در باره اسلام كار بكنم و بعد اين كارم هر سال بهتر شود ؟ به اين شكل كه من وقتي چيزي مي نويسم چيزي مي گويم نظري ميدهم و تحقيق مي كنم علمايي كه بيشتر كار كرده اند كساني كه بيشتر واردند يا آنهايي كه مثل من در همين راه كاري كرده اند و به نظر ديگري رسيده اند انتقاد كنند، نه حمله و بد گويي حمله و بد گويي دو عكس العمل در من نوعي ايجاد مي كند، يا مايوس مي شوم و به دنبال شغلم مي روم يا اينكه مقاومت ميكنم، و چون به شخصيتم حمله كرده اند در همين خطايي كه داشته ام مي ايستم، بعد خود او را مي كوبم و مقابله به مثل مي كنم و هر دو به ضرر اسلام است، براي اينكه حقيقت در اين ميان از بين ميرود ، بايد به اين شكل باشد كه كار مرا تصحيح بكند انتقاد كند نقطه ضعف را نشان بدهد كه سال ديگر كه يك سال از كارم گذشته است مجموعه اين انتقادات اين راهنمائيها و اين عيب جويي هاي درست علمي سرمايه ايي براي تصحيح كار من و تصحيح فكر من و مايه گرفتن انديشه من بشود . يكمرتبه عرض كردم كه چهار سال پيش در يك كلاس اسلام شناسي ، يك درس شفاهي دادم بعد رفقاي دانشجو يم ضبط كردند و چاپ كردند، از چهار سال پيش تا به حال صد ها حرف تازه در ذهن من ايجاد شده كه خيلي هايش را گفته و يا نوشته ام ، حالا كه ميخواهم بعد از چهار سال تجربه، چاپش كنم خيلي تغيير بينش، تغيير فكر، تصحيح ، تكامل كار و امثال اينها در ذهن من بوجود آمده ، اما تاسف من در اين است كه نمي توانم از مجموعه اين بد گويي ها حمله ها و انتقاد هايي كه عليه كتاب شده كه شايد اگر همه را از شفاهي و كتبي بخواهي جمع كني صد برابر كتاب خود من شده باشد يك استفاده علمي بكنم، بطوري كه حالا كه مي خواهم كتابم را تجديد چاپ بكنم آنها براي من يك راهنما شود كه اگر جايي لغزيده باشم تصحيح كنم اگر جايي ضعف به خرج دادم آنرا درست كنم اگر يك جا مساله ايي لازم بوده و يادم نبوده كه طرح كنم مطرح بكنم اگر يكجا بد جور مطرح كرده ام درستش بكنم اگر كه مطرح كردم و نبايد مطرح ميكردم حذفش بكنم و بدين صورت در چاپ دوم كار كاملتري را عرضه بكنم ، اما مي بينم از ري و روم و از چپ و راست دائما و شب و روز حمله شده ولي هيچ بدرد كار من نمي خورد و بدرد كارم نخورده براي آنكه هيچكدام منصفانه نبوده است. دكتر علي شريعتي مجموعه آثار شماره 17 ص 304
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 0:8  توسط م .فریاد
|
بسمه تعالي سخني با آنكه دوستش دارم سال 84 بود كه در ميان كانديداهاي رياست جمهوري نگاه تازهايي را نسبت به بسياري از مسائل كشور مخصوصا مبارزه با غولهاي اقتصادي و راكفلر هاي كشورم را از ايشان شنيدم ، نمي دانم كتاب پر تيراژ " هيچ كس جرات ندارد كه ... " را ديده اييد ؟ كه حتما ديده اييد با خواندن اين كتاب مطمئن شدم كه هر كس كه بر اين كرسي تكيه زند جز بازيچه دست راكفلر ها نخواهد بود و خواسته هاي آنان مطمئا بر خواسته هاي مردم ارجحيت دارد و گويا جهان ملعبه دست زور و زر و تزوير و معركه خودنمايي قارون و فرعونها در هميشه تاريخ است و گويا اين جنگ را پاياني نيست ، با ديدن اين نگاه اميدوار به پاي صندوق رفتم و با طهارت قلب و روح و براي تقرب به درگاه باري تعالي راي را در كشوي رياست انداختم تا شايد آنچه را كه دنيا در درمانش مستاصل مانده بود در كشور من درمان گردد ، بحمدالله راي كار خودش را كرد و اميد بر كرسي رياست جلوس كرد، گاه صبر و متانت و تحملتان را در برابر قدرتهاي هميشه تاريخ و خدايان حاكم بر تمام داشته هاي مردم بيشتر اميدوارم مي كرد هر چند هنوز در انتظارم . اكنون چهار سال گذشته است و دوباره آغاز ، آغاز دوباره ايي ديگر با تجربه ايي مثال زدني ، در كشاكش يك رقابت ديگر و در انتظار تحملي وصف نا شدني ، با اشتياق پيگير، تا ببينم در برابر آنچرا كه آنها را نماينده كلمبيا و .. مي خوانند شان چگونه خواهيد بود تا اينكه با ديدن برنامه هاي تلوزيوني و پيگيري از طرق ديگر از آن صبر و تحمل خبري نبود و گاه گويا در يك رينگ با حريفي آنچنان، شما هم دست به هرآنچه كه باشد مي زنيد تا فقط حريف را از ميدان بدر بريد، به گفتگوها يتان يكبار ديگر رجوع كنيد مخصوصا شبكه خبر ديشب چطور چالاك 24 سال فراز و نشيب انقلاب را به سخره گرفتيد و برايشان خط و نشان كشيديد بدون توجه به موقعيتها ي در زمان و آنچه را كه براي ما افتخار است و براي شما اينك منفور ، جناب آقاي احمدي نژاد يك بار ديگر به گفته هايتان توجه كنيد ، دين ما دين توحيد است و كلاس درسش تحمل، كه اگر نبود اينگونه ، اسلام در سقيفه جا مي ماند و يا در مسجد كوفه بدست شب زنده داران متعصب جاهل قرباني شده بود ، البته بنا نيست كه شما چون حضرت امير باشيد در برابر شوراي سقيفه يا مارقين و يا امام صادق در برابر ابن ابي العوجا ، كه مشكل ، اگر چه شيعه چنين بايد اما كاش ابوالعلا ها را (از نگاه بعضي ) چون سيد رضي تحمل مي كرديد كه اينها به عمل كرد شخص ايراد دارند و او به دين و به معتقدات و چون از محضر ايشان بيرون مي آيد اين چنين تحت تاثير قرار مي گيرد ، كه لا قيته و رايت الناس في رجل والدهر في ساعه والارض في دار او را ملاقات كردم تمام مردم دنيا را در او و تمام تاريخ و زمان ر ا در يك ساعت و تمام زمين را در خانه او ديدم. حال بنگريد به مباحث خود آيا با اين شيوه اينگونه در ديگران تاثير خواهيد گذاشت ، مطما خير . اينجانب هيچگاه از هيچ فردي انتظار عمل به هرآنچه را كه مي گويد را ندارم كه نمي شود اما فكر نمي كنيد كمي از توان خود را كه در سازمانهاي جهاني و كلمبيا و .. بكار برديد بهتر بود در جهت مبارزه با اصولي ترين شعارتان كه معرفي دستهاي مفاسد اقتصادي و قطع آن، (كه دوراني با عنوان آقا زاده ها معروف بودند و اينك بحمدالله گويي ديگر وجود ندارند) مصروف مي داشتيد؟ باور كنيد كه اسلام از دشمنان خارجي و آنچرا كه دشمن حقيقي دين، "گرا" مي دهند امثال ابوالعلا ها و ابن ابي العوجا ها ضربه نخواهد خورد، كه اسلام از تفكر عثماني و ابوسفيان ها و دنيا طلبان قارون صفت ضربه مي خورد كه شما بنا بود دستشان را قطع نمائيد اينجانب در گذشته درد دلي با عنوان كجايي ابوذر برايتان از طريق سايتتان ارسال نمودم كه شايد نخوانده باشيد كه اينگونه نوشتار شايد ارزش تامل را نداشته باشد ، اينك اختيار با شما كه چگونه عمل خواهيد كرد . والسلام
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 8:41  توسط م .فریاد
|
ديده مي دوزم افق را
ديده مي دوزم افق را شايد آيد تك سواري سنگ ها بر گيرد از اين سينه هاي زخم و زاري تا كه پيچد در عبايش پيكري پاشيده از هم ياكه بگشايد طناب از دست و پا ياچوب داري ظلم مي بارد ز هر سو چون تگرگي كشت هارا شعله سوزاند زمين را زآسمان نا سازگاري روز ، خورشيدش بريده ديده را از آشنايان شام ، آتش ميكند مهمان بر چشمان تاري پاره مي سازد گلويي مي دراند پيكري را گرگ و دد ، كي سازدش اينگونه گو با خويش كاري آي اي نا مرد مردان در جهان آزادگي كو نا مسلمانان بي دين دشمنم را چيست ياري ؟ زخم كمتر زن مرا كافي ست زخم از تيغ دشمن چشمه هاي خون مكن از سينه ي اين قله جاري قله با سنگ از فلاخن ، كي ز پا افتاده ، بس كن كي كند خاموش جاهل ، شعله را بادي بهاري لاله هاي دامنم را ضربت سنگ شما كشت شرمتان باد از شما شد ناله ها و سوگواري مست از جام شياطين پاي كوب مرگ خويشيد گوسفند خوش خط و خال ، توي چنگ گرگ هاري مي رسد پايان زمستان روسياهي بر زغال است چشم مي دوزم افق را تا كه آيد تك سواري 27/10/87
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 18:33  توسط م .فریاد
|
بسمه تعالي مرثيه ايي است براي ظلمي كه از جانب مدعيان عرب نامسلمان كه با دست سياه صهيونيسم بر مردم مظلوم قزه مي رود و غزلواره اي شايد مرحمي بر پيكر هاي پاشيده از ظلم و ستم نا برادران اين برادران مسلمان باشد فريادهاي بي صدا (مرثيه ايي براي داغ هاي مردم بي دفاع قزه ) ديده بر افق ميدوزم ، شايد تك سوار خوبيها از راه در رسد و سنگ از سينه بلال ها بردارد و عباي خويش را بر پيكر دريده از شقاوت سميه اندازد ، پيكر ياسر ها را به خاك بسپارد و عمارها را از تيرك ستم بگشايد و آزاد كند . گويي دوباره سياهيها، تصميم بر قتل نور گرفته اند ، سايه هاي شقاوت با نيزه هاي جهل ، در كوچه عشق دزدانه سرك مي كشند ، تا چراغ روشن دلها را خاموش كنند ، در باغ بالادست ، آشيانه ايي را آتش زدند ، اما با اين همه دريا، آبي يافت نمي شود، تا پرهاي چلچله ها را خاموش سازند ، در باغ فرو دست از هجوم طوفان ، درختان تناور يك يك از ريشه برون كشيده مي شوند و نهال هاي بهاري در چرخه گرد باد دهشتناك خرد مي شوند ، آسمان بغضي در گلو دارد كه گشوده نمي شود و زمين سر سبز ديروز ، از عطش براي قطره ايي آب، لب ميگشايد . وآنطرف تر، باغبانهاي سر خوش از شراب شيطاني را ، به سفره ايي زهراگين فريفته اند و در لابلاي لقمه هاي چرب ، وعده آبادي باغ سوخته را مي دهند . از دور غباري آسمان را تيره كرده و زمين از ترس بخود ميلرزد . وز ميان غبار انبوه بوفالوهاي وحشي را در هيبت شواليه هاي نجات بخش مي بيني كه براي سير كردن اشتهاي روز افزون خود و براي پايمال كردن هر چه هست ، به پيش ميتازند. ديده بر افق ميدوزم ، شايد تكسوار خوبيها ، از راه در رسد ، و .... م - فریاد
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 18:30  توسط م .فریاد
|
بسم الله الرحمن الرحيم عيدي فراتر از عيد بندگي يافتن غير ممكن است آنچنانكه مولاالموحدين علي ابن ابي طالب(ع) فرمود عيد روزي است كه در آن معصيت خدا نباشد باشد كه همه روزتان عيد گردد و مبارك، انشاء الله
خوش بر كسي كه سفره نشين خدا بود از هر چه غير خواسته ي او گر ، جدا بود درب كلاس درس خدا چون گشوده شد خوش بر مُطَلّبي كه قبول انتها بود پايان رسيده درس و نوشتن نتيجه را ترسم رفوزه چون همه وقت نام ما بود گيرد اگر كه دست دلم لطف دوستان از بهر اين فلك زده دست دعا بود هر گز اميد خود ز خدا قطع نمي كنم بخشنده تر ز دامن لطفش كجا بود؟
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 16:10  توسط م .فریاد
|
|
|